روزمرگی‌ها 100

بعضی لحظه‌ها می‌رسه که فکر می‌کنیم، بدون او نمی‌تونیم طاقت بیاریم، می‌میریم‌. اما می‌بینیم ماه‌ها و شاید سال‌ها گذشته و هنوز زنده‌ایم. زنده‌ایم اما حالمان خراب است و دلمان مرده. زنده‌ایم اما به امید دیدار او. زنده‌ایم و فقط نفس می‌کشیم اما زندگی نمی‌کنیم. قَجَری‌دُخت ♥️

روزمرگی‌ها 95

قَجَری‌دُخت♥️ کاش می‌گفتی چرا ازم خوشِت نیومد. من همه تلاشم رو می‌کردم آنطور که شما می‌خوای بشم. دوست‌داشتن همینه، هر کاری کنی تا خوشحالش کنی. زیر باران گریه به یادت ♥️

روزمرگی‌ها 93

قَجَری‌دُخت♥️ می‌دونم تا وقتی که نفس می‌کشم قرار نیست به همه خواسته‌ها برسم؛ اما ای روزگار من طاقت این یکی رو نداشتم. تمام خواسته‌ام فقط همین بود…

روزمرگی‌ها 91

گذشته‌های دور کجا رفتن یکی از روزهای بیست سالگی، کاش می‌شد پیداشون کرد و قدری شکست عشقی خورد. کاش برمی‌گشتم به اون روزا و هر چند وقت یک‌بار احساس می‌کردم که عاشق شدم. کاش شکست‌های عشقی بچه‌گانه‌ رو اون سال‌ها تجربه می‌کردم؛ و بعد از چند روز افسردگی و درماندگی به فراموشی می‌سپردم و در […]

روزمرگی‌ها 86

بعضی‌ها را اصلا نمی‌شود دوست نداشت انگار خدا آنها را آفریده تا قلبمان به خاطرشان تند بزند! همان‌هایی که وقتی به بودن‌شان فکر می‌کنیم، روی لبمان یک ‌لبخند کوچک می‌آید و آرام به خودمان می‌گوییم: کاش مال من بودی! ما به آن بعضی‌ها خیلی محتاجیم که فقط کنارشان، حال دلمان خوب باشد؛ همین. علی کشاورز […]

روزمرگی‌ها 85

من از این دنیا چی می‌خوام؟ قَجَری‌دُخت♥️ نه منو دیدی، نه باهام آنچنان حرف زدی. اما خیلی محکم گفتی ازت خوشم نمی‌آد. مسیرمون چقدر از هم دوره؛ دو‌انتهای یک طیف. در یک لحظه مهرت برای همیشه تو‌دلم افتاد؛ لحظه‌ای که نمی‌دونستم ازم خوشت نمی‌آد.  

روزمرگی‌ها 64

نه می‌شود نه خواهد شد نمی‌دانم خودم را در کدام روز در کدام لحظه رها کردم در کجا به دنبال خود بگردم می‌رسد روزی که دوباره دستم را بگیرم؟ می‌توانم خود را پیدا کنم؟ این قطار عمر می‌گذر و می‌رود ایستگاهی برای توقف ندارد باید پرید، شاید تن ریل‌های آهنی و شن‌های اطراف فقط برای […]

روزمرگی‌ها 63

“نه هینی” ئه ی کچی جوان تو نه شاعیری و نه نه قاش من هه ر دووکیان وه لی کی ئه وه ئه زانی ئه و چاوته هه موو شه وی ئه و شیعرانه ت به دزیه وه ئه مداتی کیش ئه زانی ئه وه په نجه کانی تویه ئه و وینانه م بو ئه […]

روزمرگی‌ها 62

من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلب من این‌گونه گرم و سرخ احساس می‌کنم در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای چندین هزار چشمه خورشید در دلم، می‌جوشد از یقین احساس می‌کنم در کنار و گوشه این شوره‌زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می‌روید از زمین

روزمرگی‌ها 59

روزها می‌گذرد و اتفاقات تازه‌ای می‌افتد. اما در این میان فکر و خیال تمام نمی‌شود. شاید منتظر کس دیگری بود، شاید می‌خواست بگوید که با توام، منتظر پیام تو‌ام. شاید تنها امیدش این بود که فقط او را ترغیب کند. اما متوجه نشدم، اشتباه فهمیدم و درکی از موقعیتش نداشتم. او منتظر همان یک‌نفر بود.

روزمرگی‌ها 58

احساس می‌کنم سربازی‌ام که به جنگ رفتم و تمام تلاشم رو برای پیروزی وطنم به کار گرفتم. جنگ تمام نشد و در این میان از وطن هم رانده شدم. وطن از سربازی مثل من خوشش نمیاد.

52_ قصه آخر شد و‌ پایان زمستان نرسید

گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟ راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید گر چه گفتند بهاران برسد مال منی قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید سلام، ممنون از جوابی که دادین. و متاسفم برا خودم که شما […]