52_ قصه آخر شد و‌ پایان زمستان نرسید

گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید

گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید

من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید

سلام، ممنون از جوابی که دادین. و متاسفم برا خودم که شما رو ناراحت کردم.

ممنون که خیلی صادقانه و صریح گفتید که من از شما خوشم نمیاد.

قبلا گفته بودین از شما شناختی ندارم و جوابم منفیه. اما من همون موقع هم گفتم کاش بهم می‌گفتید ازتون بدم میاد تا قابل پذیرش‌تر باشه.

نه واقعا رویکردمم این نبود که یا میشه یا باید بشه. فقظ نمی‌خواستم به خاطر عدم شناخت جواب منفی بگیرم. فقط نمی‌خواستم یک عمر به خاطر این که ازم شناخت ندارید و نه گفتید حسرت بخورم. حالا که صادقانه بهم گفتید ازتون خوشم نمیاد، هیچ حرفی ندارم.

همه‌ی ما معیارهایی برای خودمون داریم و کسی نمی‌تونه و نباید به ما تحمیل کنه.

هر رسیدنی خوب و قشنگ نیست. گاهی عشق اینطوریه که به خواسته‌اش احترام بزاری و آرزوی خوشحالی کنی براش.

همیشه خوب و خوشحال باشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.