یاد تو همیشه زیباست

سلام قَجَری‌دُخت خوبی؟ من دلم خیلی گرفته، حال‌ و حوصله هیچی رو ندارم. فکرت من‌و رها نمی‌کنه. هم عذابم می‌ده و هم این عذاب کشیدن رو دوست دارم. به این فکر می‌کنم که عذاب این روزها قراره دستاورد این‌سالهای من باشه و همین باعث دلگرمی‌م می‌شه.

می‌دونی، خوشحالم که تو این سال‌ از زندگیم هدفی با اهمیتی دارم که دل‌مشغولی‌ام شده. همین عذاب کشیدن و بی قراری‌ها اگر دستاورد و ثمره عمرِ من باشه همین برا من کافیه. آدم مگه از زندگی چی‌ می‌خواد؟ مگر چند بار می‌شه مهر یکی به دلم آدم بشینه و شب و روزش رو به فکر اون بگذرونه؟ می‌دونی خوشحالم که غم این روزهای زندگیم یاد توست. خوشحالم از این‌که اگر سال‌ها بعد ــ اگر عمری باشه ــ با یاد‌آوری این‌روزها هم حس رضایت و هم ناکامی رو با هم تجربه خواهم کرد.

می‌دونی، مگر از زندگی و سال‌های جوانی و گذر عمر قراره با خودم به آینده چی ببرم. همه چی میاد و میره. نداری و دارایی، فقر و ثروت هیچ کدوم خاطره‌ای و دست‌آوردی برای لحظه‌مرگ نیست.

اما این حس قلبی برام یادآور جوانی خواهد بود. یادآور شور و شوق جوانی. بهم یادآوری خواهد کرد که وقتی پیامی از سمت تو می اومد چقدر شور و هیجان داشتم ببینم چی نوشتی. بهم یادآوری خواهد کرد که تو اون لحظه  مغزم از کار می‌افتاد و نمی‌دونستم باید در جوابت چی بنویسم. بهم یادآوری خواهد کرد که چقدر استرس داشتم و تپش قلب می‌گرفتم. بهم یادآوری خواهد کرد وقتی ساعت 1:05 دقیقه شب پیامی از سمت تو اومد با این که دیدم پیام دادی اما نخوندمش. نگهش داشتم 21:58 شب خوندمش. می‌دونی چرا؟

می‌دونی چرا 21 ساعت بعد پیامتو خوندم؟ اصلا اون پیام یادت میاد؟ می‌دونستم تقریبا محتوای اون پیام چیه. ترسیدم بخونمش. می‌دونستم می‌خوای بگی نه. می‌ترسیدم تو تاریکی شب غم دنیا بریزه تو دلم. آخه نمی‌خواستم ازت نه بشنوم. بخدا نمی‌خواستم نه بشنوم. صبر کردم، تو اون 21 ساعت کلی فکر اومد تو سرم. با بعضی‌هاش لبخند زدم و با بعضی‌هاش غم ریخت تو دلم.

تقریبا ساعت ده شب بالاخره پیام‌تو خوندم. می‌دونی برام چی نوشته بودی؟ قابل حدس بود گفته بودی نه.

می‌دونی، سال‌های آینده تو بستر مریضی و مرگ اون لحظه‌ای که قراره برای همیشه از زندگی روی این کره‌خاکی دست بکشم، اون لحظه‌که با تمام وجود تمام شدن خودم رو حس خواهم کرد، اون لحظه‌ای که مرگ بر بالای سرم خواهد ایستاد، همین لحظه‌است که لبخند به لبم خواهد آورد.

همین لحظه‌است که به عمر گذشتم اعتبار خواهد داد، همین لحظه‌است که باعث خواهد شد احساس تهی بودن نکنم. همین محبت قلبی و همین ناکامی و حس عجبیب خفه کننده بهم یادآوری خواهد کرد که روزگاری محبت یکی در قلبم بوده. همین حس امروز بهم یادآوری خواهد کرد که زندگی به بطالت نگذشته و روزگاری محبت کسی عجیب در وجودم رخنه کرده بوده. همین لحظه‌است که باعث می‌شه مدیون خودم نباشم و راضی باشم از این‌که روزگاری دلم پیش یکی گیر کرده بوده و تلاشم رو کردم اما نشد. و اون لحظه که نفسم بند بیاد همه چی تموم خواهد شد، من خواهم مرد و دنیا به مسیر خودش ادامه خواهد داد. اما اون لحظه آخر، با خوشحالی خواهم مرد، اون لحظه به زندگی گذشته لبخند خواهم زد و به خودم یادآوری خواهم کرد اون لحظه‌های ناب دوست داشتن رو با تمام وجود حس کردم. مگر قشنگی زندگی غیر از این لحظه هاست؟

می‌دونی زندگی با شکست‌هاش هم قشنگه، همه‌چی قرار نیست به خوبی و خوشی بگذره. همیشه قرار نیست به خواسته‌هامون برسیم. زندگی هیچ مسئولیتی در قبال خواسته‌های ما نداره، مگر غیر از اینه که من خواهم مرد و دنیا با سرعت تمام  مسیر خودشو طی خواهد کرد.

می‌دونی دارم فکر می‌کنم که سال‌های باقیمانده از عمرم رو آدم مفیدی باشم. حداقل تلاش کنم که با رفتارهام به بی‌اعتمادی‌ها دامن نزنم. همین بی‌اعتمادی باعث شد تو حس خوبی نسبت به ابراز علاقه‌ام نداشته باشی و من همیشه حسرت این روز رو بخورم. می‌دونی اگر بی اعتمادی نبود دنیا با تو خیلی قشنگ‌تر می تونست برا من باشه. تو این طور فکر نمی‌کنی؟