گریه‌های نصف شب

با یک حس خفه کننده از خواب می‌پرم و در لحظه اشکم سرازیر می‌شه. ساعت چهار و بیست‌ هشت دقیقه است. تمام فکر من پیش شماست. با درماندگی می‌رم سراغ نوشته‌های شما، اما با صفحه خالی روبرو می‌شم. از نظر شما شایستگی خوندن نوشته‌های شما رو هم ندارم. حالا دیگه با شدت ببشتری اشکم در میاد. خدایا کمکم کن.