پیام نمی‌دم

سلام قَجَری‌دُخت. خوبی؟ خیلی دلم می‌خواست بودی و می‌تونستم باهات حرف بزنم. نه که یه سره من حرف بزنم و تو گوش کنی، نه، این‌طوری نه.

دوست داشتم تو هم حرف بزنی و من فقط گوش بدم. تو تعریف کنی، از همه‌چی بگی. از چیزایی که دوست داری. از چیزایی که خوشحالت می‌کنه. از اخلاق و رفتارهایی که می‌پسندی. از رنگ مورد علاقت، از چیزایی که باعث ناراحتیت می‌شه، از اخلاقیات منحصر به فردت، می‌دونی تازگیا یکی از خصوصیات اخلاقیتو فهمیدم. کلی مهربونی توش هست. کلی مهرومحبت توش هست، کلی حِسِ خوب توش هست. همون اخلاقی که که وقتی چیزی می‌بینی و خوشت میاد ازش، دوست داری برا دوستات بخری.

می‌دونی، می‌خواستم بهت پیام بدم. یه حسی تو وجودم بود که ترغیبم می‌کرد بهت پیام بدم. تقریباً هم موفق شده بود. اما می‌دونی با کمی فکر به نتیجه رسیدم کار درستی نیست.

دوست داشتم بهت پیام بدم و بگم تو رو خدا باور کن من هیچ نیت بدی ندارم، دوست داشتم پیام بدم و ازت یه بار دیگه خواهش کنم. اما یه ترسی تو وجودمه که نمی‌تونم بهش اعتماد نکنم.

می‌ترسم با این کار همه چی بدتر از قبل بشه. می‌ترسم اندک امیدی هم که دارم پودر بشه بره به هوا. می‌ترسم بدجور از دستم دلخور بشی و حالت ازم بهم بخوره.

یه حسی تو وجودم بود که می‌گفت: ببین پیام دادن کار درستی نیست، اون خودش می‌دونه که تو می‌تونی با پنج تومن سیم کارت بگیری و بهش پیام بدی. اما فکر کن ببین چرا رفتی تو لیست سیاه؟

واقعاً این بخش از وجودم حرف منطقی می‌زد و منو به فکر کردن بیشتر وادار کرد. جواب این بخش از وجودم ساده بود، خیلی زود فهمیدم چرا رفتم تو لیست سیاه. فکر کردن زیاد نمی‌خواست همه چی مشخص بود.

تو حِسِ خوبی به من نداشتی، تو از من و از پیامام بدت می‌اومد، تو فکر می‌کردی من ممکنه عوضی باشم، اصلا هیچ کدوم از اینا نه، نمی‌خوام یه طرفه قضاوت کنم. بدون در نظر گرفتن همه اینا اگر بخوام به جواب برسم خیلی ساد‌ست. تو دوست نداشتی و یا نمی‌خواستی از طرف من بهت پیام بیاد به خاطر اون رفتم تو لیست سیاه. حالا هر فکری می‌کردی رو کاری باهاش ندارم. چیزی که مشخصه اینه که نمی‌خواستی از طرف من بهت پیام بیاد و اذیت می‌شدی.

حالا نشستم سر جام و فکر پیام دادن به تو رو به کلی از سر بیرون کردم. خودم رو قانع کردم که بهت پیام ندم. دارم کلنجار می‌رم و به خودم امید می‌دم که یه روزی اتفاقی همه چی درست می‌شه. دیگه علی‌رغم میل باطنی‌م فعلاً نمی‌خوام به پیام دادن به تو فکر کنم. نمی‌خوام به خاطر این که بهت بگم دوستت دارم تو دوباره اذیت بشی.

می‌دونی، من از تو چند تا درس گرفتم، از تو یه سری چیزا یاد گرفتم که تا قبل از این نمی‌دونستم.

فهمیدم که در بیشتر مواقع خود‌خواهم. فقط به فکر خودمم، فقط می‌خوام بگم که من تو رو دوست دارم و تمام. اما اون طرف قضیه جایی که تو هستی رو از رو خودخواهی نگاه نمی‌کنم. الان متوجه شدم که اگر دوستت دارم نباید باعث بشم تو اذیت بشی. نباید بازم بهت پیام بدم و باعث اذیت شدنت بشم. الان فهمیدم که اگر دوستت دارم اجازه بدم ناراحتیش فقط برا من باشه و تو رو در این ناراحتی با پیامام سهیم نکنم.

 متوجه شدم که دوست داشتن فقط صرفاً به زبون آوردن اون کلمه نیست. من اگر دوستت دارم باید تو رفتارم بهت نشون بدم. باید رفتارم طوری باشه که هیچ وقت از این به بعد با رفتارم زره‌ای دلخوری برات پیش نیارم. یه پیام نابجا از طرف من می‌تونه شب و روزت رو به هم بریزه و ناراحتت کنه و این بر خلاف ادعای دوست داشتنت هست.

می‌دونی، دوست داشتم الان می‌تونستم همه حرفام رو همه احساساتم رو حضوری بهت بگم، دوست داشتم لااقل بودی و حرفام رو می‌خوندی. دوست داشتم که لااقل می‌دونستی که چی تو دل من می‌گذره. دوست داشتم لااقل بدونی که من لات کوچه و خیابون نیستم و دوست داشتم بدونی که به یاد تو بودن شاید مثل نفس کشیدن عادی بشه اما فراموش نمی‌شه.