همه حرفام از رو علاقه بود

سلام قَجَری‌دُخت خوبی؟ نمی‌دونم الان کجایی و به چی فکر می کنی.

نمی دونم مشغول انجام چه کاری هستی

اصلا حال و حوصله داری یا نه

شاید داری فیلم میبینی، یا شایدم مثل من به فیلم علاقه ای نداری  ولو سالی یکی دو تا فیلم.

شایدم سرکاری و مشغول به کار

نمی‌دونم احتمالا حوصله نداشتی و دلت گرفته بوده و اومدی بیرون یه حال و هوایی عوض کنی و مجبوری که به شدت حواست باشه فاصله رو رعایت کنی و ماسک برنی.

شاید اصلا با این اوضا فعلا به بیرون اومدن از خونه  فکر نمی کنی

شاید سال‌ها از تاریخ این نوشته گذشته و کرونایی دیگه وجود نداره.

شاید الان گوشی به دست تو شبکه های اجتماعی در مورد اتفاقات اخیر می خونی، اتفاقاتی که با افشاگری‌های اخیر اسم چند نفر رو سر زبون ها انداخته.

یا شایدم داری کیک می پزی

شایدم داری کتاب می خونی و تو فکرشم هستی که به گلدون‌ها آب بدی

خلاصه نمی دونم کجایی و چی کار می‌کنی

اما بدون یکی از قشنگ‌ترین پیامات به من این بود

“هیچ چیزی غیر ممکن نیست ولی خب تضمینی هم نیست”

می دونی این پیام برام شیرینی‌ و امیدواری که داشت بیشتر از تلخی و نا امیدی‌ش بود.

حداقل تو بار معناییش می‌گفت غیر ممکن نیست، میشه، شدنیه. احتمالش هست که بشه، شاید بهش فکر کنم، شاید جواب مثبت بدم، اما تضمین شده نیست.

می دونی تلخ ترینش هم همین بود

جوابم منفیه و دارم اذیعت می‌شم و اگر دست بر ندارید مجبورم بلاک کنم.

می دونی قرار نبود دو تا پیام آخر رو بهت بدم. چون قبلش هم تو گفته بودی جوابت منفیه و هم من پیامم رو داده بودم و دیگه قرار نبود پیام بدم.

اما فرداش حس تلخ از دست دادنت داشت خفم می‌کرد. می‌دیدم خیلی سریع همه چی داشت قبل از این که شروع بشه تموم می شد.

ساعت از دوازده شب گذشته بود، صبح زود باید می رفتم سر‌کار. تلاشم رو کردم بهت فکر نکنم و بخوابم.

هر کاری کردم فکرت از ذهنم بیرون نرفت. آخه من نمی‌خواستم باور کنم، نمی‌خواستم به نبودنت فکر کنم. نمی‌خواستم فراموشت کنم.

نمی‌خواستم قبول کنم که تو دیگه نمی‌خوای پیام بدی. می دونی دلم می خواست تو باشی، دلم می خواست می دونستی چقد بهت علاقه دارم.

همین فکرا باعث شد خوابم نبره. گوشی رو برداشتم، اومدم بهت پیام بدم، اومدم بگم که نمی تونم فراموشت کنم، اومدم بگم که تو رو خدا یکم بیشتر فکر کن، اومدم همه ی احساساتم رو بهت بگم.

یه مقداری نوشتم، اما رفتم تو فکر. نمی‌خواستم بهت پیام بدم، می‌دونستم شاید این پیام رو تعرض به حریم خصوصیت بدونی. می دونستم آزرده خاطر می‌شی.

چشامو بستم و رفتم تو فکر، نه من نمی خواستم بهت پیام بدم. حداقل اون روز نمی خواستم بهت پیام بدم. می‌خواستم بی‌خیال شم، می خواستم بزارم چند روز دیگه بهت پیام بدم

اما می دونی چی شد؟ می دونی چرا اصلا حرفم نصفه اومد و کامل نبود؟ اومدم پاکش کنم دیدم دستم خورده و پیام ارسال شده.

اون پیام همه حرفم نبود و نصفه اومده بود.می دونی ساعت چند بود، چهل و هشت دقیقه بامداد.

به اقبال بدم لعنت فرستادم، گوشی رو گذاشتم کنار و سعی کردم بهت فکر نکنم.

نیم ساعتی گذشت، اما نشد، نه، من نمی خواستم باور کنم و قبول کنم که تو دیگه نیستی

یه بار دیگه گوشی رو برداشتم، دیدم بیست دقیقه پیش بهم پیام دادی.

تو یه آن کلی فکر از تو ذهنم رد شد، دیدی میگن موقع مرگ تمام زندگیت تو یه لحظه میاد جلو چشت؟

منم همین طوری شدم، هر چی فکر محتمل بود تو یه لحظه اومد تو ذهنم.

پیامت رو باز کردم و دنیا رو سرم آوار شد.

گفتی دارم اذیعت می شم و اگر دست بر ندارید مجبورم بلاک کنم

می‌دونی چقدر تلخ بود این پیامت؟ می‌دونی چقد بار معنایی منفی داشت؟ می دونی چقدر قدرت داشت و نابود کننده بود؟

هزار تا معنی می‌تونستم ازش در بیارم. انگار داشتی می گفتی عوضی مزاحمم نشو. انگار می‌خواستی بگی آشغال دست بردار. انگار می خواستی بگی الاغ تو چرا زبون نمیفهمی، وقتی میگم نه یعنی نه.

می دونی من اون لحظه فکر کردم که گریه‌ات گرفته، احساس کردم داری به شانس بدت لعنت می فرستی که گیر زبون نفهمی مثل من افتادی.

احساس کردم فکر می کنی که از مهربونی و برخورد خوبت سو استفاده داره می‌شه.

اما می دونی من قصدم هیچ کدوم از اینا نبود، من فقط تمام تلاشم رو می‌کردم که باور کنی که دوستت دارم.

من نمی خواستم به چشم مزاحم منو ببینی، فقط داشتم تلاشم رو می‌کردم که صادقانه بهت بگم بهت علاقه دارم همین.

خیلی ساده بود اما تلخ، این که حرفم برات مهم نبود.

سعی کردم تو پیام آخر همه ی اینا رو بهت بگم، با اون شدت از ناراحتی تا جایی که ذهن یاری می کرد سعی کردم حرف دلم رو بزنم، یه چیزایی نوشتم و برات فرستادم. می‌دونم که چی نوشتم. می دونی من هنوز تمام اون مکالمه ها رو دارم.

فرستادم، خوندی و بلاکم کردی.

می‌دونی تلخ‌تر از این ماجرا چی بود؟

اونجا که فکر کردی من واقعا آشغال عوضی‌ام و قصد اذیعت دارم. همون جا فکر کردی چون از این جا بلاک شدم ممکنه اون ور بهت پیام بدم. همون‌جا که رفتی تو پروفایلت یه سری تغییرات دادی تا که پیدات نکنم.

نه بخدا هیچ کدوم از اینا نیست، خودت بهتر می دونی اگه قرار بود جایی غیر از همون جا که بلاکم کردی بهت پیام بدم، تا اون موقع داده بودم. می‌تونی یکم برگردی عقب تر و پیامامو بخونی. چند جا ازت خواستم که اگر اجازه بدی بهت مستقیم پیام بدم. تو هیچی نگفتی و منم به خودم اجازه ندادم جای دیگه بهت پیام بدم. همین.

نمی‌دونم کدوم روز و بر حسب کدوم اتفاق شاید یک روز مسیرت به این‌جا بیفته و این نوشته رو بخونی. شاید اون روز اصلا هیچ وقت نرسه، شاید اصلا بخونی و متوجه نشی که این رو برا تو نوشتم. اما اگر مسیرت به اینجا خورد، خوندی و متوجه شدی که برای تو نوشتم، اگر تا اون لحظه از دست من ناراحت بودی من رو ببخش.

می‌خوام بدونی که من فقط و فقط بهت علاقه داشتم و اگر با پیامام آزرده شدی بدون که هدفم فقط این بود که باور کنی که دوستت دارم.