لحظات جاودانه زندگی

سلام، امیدوارم خوب باشی

یه حسرتی تو وجومه که تا آخر عمر باهام می‌مونه. می گم خدایا چرا باید این‌جوری بشه آخه. و هزاران چرای دیگه

چرا قَجَری‌دُخت بهم اعتماد نکردی. چرا یه فرصت بهم ندادی. چرا دلت به حالم نسوخت.

می‌دونی لحظاتی که من با تو حرف می‌زدم جزء لحظات جاودان زندگی منه. از اون لحظه‌هایی که بارها و بارها می‌تونم بهش فکر کنم و لبخند بزنم و حالم خوب بشه.

من می‌تونم بارها و بارها حرف‌های تو رو بخونم و لحظاتی رو تجربه کنم که عمقشون برام نامحدوده.

می‌دونی من هر روز که می‌گذره بیشتر مطمعن می‌شم که تو رو دوست داشتم. هر روز که می‌گذره حسرت نبودنت پررنگ‌تر می‌شه.

اما تو چرا اجازه ندادی من حتی حرفاتو بخونم؟ می‌دونی من بعضی وقت‌ها از خودم ناامید می‌شم. اون تصویر و شناختی که از خودم دارم تو یه لحظه جلو چشام از هم گسسته می‌شه.

می‌دونی وقتی دیگه نذاشتی حرفاتو بخونم گاهی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم یعنی من اینقدر آدم پست و عوضی‌‌ام که حتی شایستگی خوندن حرف‌های تو رو هم نداشتم. و این عذابم می‌ده. می‌دونی من تو یه زندونم الان. می‌دونم بیرون جای قشنگیه اما این سلول من هیچ روزنه‌ای به بیرون نداره.

قَجَری‌دُخت من امروز اصلاً حالم خوش نیست. کلی حرف دارم بهت بزنم اما نمی‌تونم جمع‌وجورش کنم و بنویسم. من می‌تونم ساعت‌ها برای تو بنویسم و در وصف تو صحبت کنم. من می‌تونم ساعت‌ها از احساسی که نسبت به تو دارم حرف بزنم، اما کاش باورش می‌کردی. کاش مجبور نبودم بیام اینجا و تو تنهایی خودم برای تو بنویسم. کاش بودی و هر حرفی که داشتم رو به خودت می‌زدم. می‌دونی من اصلاً دیگه تحمل خودم رو هم ندارم. من امروز اصلاً حالم خوش نیست، می‌خوام دوباره اون لحظات جاودانه رو مرور کنم و لبخند بزنم.