عذاب می‌کشم ولی …

سلام خوبی. امروز سوالی از یکی از همکارام پرسیدم و اونم برام شروع کرد دردل کردن. انگاری منتظر بود یکی ازش چنین سوالی بپرسه. نفهمیدم اصلاً کِی یه ساعت برا من صحبت کرد و من غرق در حرفاش شدم. حرف‌هایی که از ته دل می‌زد و می‌شد از عمق نگاهش غم و رو فهمید.

ازش پرسیدم یه آرزو و یا خواسته‌ای که الان بتونه خوشحالت کنه چیه؟ از این جهت پرسیدم که برا من خواسته یا آرزویی که بتونه منو خوشحال کنه بودن توست. نه الان، شاید تا آخر عمرم تنها آرزو و یا خواسته‌ی قلبی که بتونه واقعاً از ته دل منو خوشحال کنه هم بودن توست. شاید الان اگر حرف منو می‌شنیدی می‌گفتی اشتباه می‌کنم و خیلی زود تو رو فراموش خواهم کرد. راستش گذر زمان می‌تونه در این باره جواب بهتری بده.

داشتم می‌گفتم که از همکارم سوالی پرسیدم اونم جوابم رو داد و حرف دل‌شو بهم گفت.

بهم گفت اون آرزویی که داره اگر برآورده بشه زندگی دیگری خراب می‌شه و به هم می‌ریزه. و چنین آرزویی هیچ وقت نمی‌کنه. بهم گفت که اون خواسته قلبی که بتونه منو خوشحال کنه هیچ وقت دیگه اتفاق نمی‌افته.

از حرفاش فهمیدم که عاشق بوده و دلش پیش یکی گیر کرده بوده.

برام همه چی رو گفت. یه ساعت برام حرف زد و غم وجودش رو تو حرفاش می‌تونستم ببینم.

گفت یکی رو دوست داشته، تنها دوست داشتن نبوده و چند سال با هم دوست بودن. نه دوستی معمولی. از اون دوستی‌هایی که می‌دونستن و می‌خواستن که با هم ازدواج کنن. اما همه چی بعد از هفت سال به هم می‌ریزه. برام این طوری توصیف کرد که ترکیبی از علاقه‌مندی و دوست داشتن و خاطر‌خواهی بود. از حرفاش مشخص بود که می‌خواد بگه از اون دوست داشتن‌هایی بوده که هیچ‌وقت تو زندگیش دیگه اتفاق نمی‌افته.

بهم گفت که در کمال ناباوری یکی روز بهش زنگ زده و گفته که ازدواج کرده و ازش خواسته که ببخشدش.

گفتم چرا؟  گفت که وضع مالی طرف از این بهتر بوده. می‌دونی بعضی حرف‌ها شوکه می‌کنه آدم رو. نمی‌تونه چیزی که می‌بینه و می‌شنوه رو باور کنه.

هضمش برام سخت بود. گفتم مگر می‌شه، مگر همدیگرو دوست نداشتین؟

بهم گفت می دونم الان بچه‌اش چند سالشه. به سال و ماه و روز بهم گفت که بچه‌اش چند سالشه. بهم گفت که لحظه‌ای نبوده تو این سه سال و خورده‌ای که ارتباطشون قطع شده بهش فکر نکنه. بهم گفت که من هنوز تمام چت‌هامو‌نو دارم. گفت از تمام چت‌هامون پرینت گرفتم و نگهشون داشتم.

بهم کلی حرف زد. از یادگاری‌هایی که ازش نگه داشته مثلاً پوست آخرین کیکی که با هم خوردن. از شعرایی که براش گفته بوده و بعداً هر سه‌ تا دفتر شعر رو از بین برده.

یه سوالی هم مدنظرم بود گفتم بهتره الان ازش بپرسم. من خودم جوابش رو تو نوشته اولم دادم. خیلی دلم می‌خواست که بدونم همکارم در این زمینه چه جوابی داره بده.

ازش پرسیدم حالا که همه چی به ظاهر تموم شده (اما می‌دونستم براش اصلاً تموم نشده و نمیتونه بهش فکر نکنه) دوست داری همه چی رو فراموش کنی؟ اصلاً شده به این فکر کنی که کاش می‌تونستی خیلی راحت از ذهنت بیرونش کنی؟

جوابی رو که انتظارش رو داشتم بهم داد. گفت اصلاً دوست ندارم که این تلخی رو فراموش کنم. گفت هرچند سخته اما این عذابی که می‌کشم رو دوست دارم. گفت این عذاب برام یادآور لحظاتیه که از اعماق وجودم احساس خوشبختی داشتم. گفت این غم برام یادآور لحظات نابیه که تو زندگی‌م تجربه کردم. چرا باید فراموشش کنم؟

عذاب می‌کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه‌گر تویی، شکنجه اشتباه نیست

قَجَری‌دُخت می‌دونی بعضی چیزا هر چند تلخ‌اند اما یادآور لحظاتی ناب از زندگی هستند. و من خوشحالم که این لحظات ناب رو تجربه کردم. کاش نسبت به من بدبین نبودی و این لحظات ناب جاودانه می‌شد. تو اگر بودی من تمام تلاشم رو می‌کردم که تو رو خوشحال کنم. تو تمام زندگی من می‌شدی. اما چرا این جوری شد؟

می‌دونی من بی‌تجربه بودم، بلد نبودم بهت بگم که واقعاً چقدر به تو علاقه‌مندم. می‌دونی سادگی کردم، رفتارم طوری بود که انگار از پشت کوه اومدم و شناختی از جامعه ندارم. من واقعاً بلد نبودم عمق علاقم رو به تصویر بکشم و توصیفش کنم. می‌دونی من فکر می‌کردم چون حرفم رو صادقانه زدم تو حرفم رو باور می‌کنی اما نمی‌دونستم نمی‌تونی بهم اعتماد کنی. می‌دونی من هر روز منتظرم تا شاید پیامی از تو بگیرم، پیام بدی و بگی آقاااا هنوزم رو حرفت هستی :)))