صدای فریادم رو کسی نمی‌شنوه

بعضی وقت‌ها لحظه‌هایی فرا می‌رسه که احساس می‌کنم هر چقدر هم داد بزنم صدامو کسی نمی‌شنوه، کسی متوجه حالم نمی‌شه. کسی درکم نمی‌کنه، کسی به احساساتم بهایی نمی‌ده

اون لحظه فقط می‌خوام التماس کنم و بگم تو رو خدا، تو رو خدا درکم کن، تو رو خدا متوجه حالم باش، تو رو خدا به حرفام گوش بده، تو رو خدا نزار تموم بشه

به خدا هیچ وقت نمی‌خوام دل تو رو بشکونم، بخدا نمی تونم تحمل کنم، بخدا عوضی نیستم

به خدا من تو رو همون‌طوری که هستی دوست دارم، بخدا من تصویر رویایی از تو نساختم که شیفته‌اش بشم، بخدا حرف‌هایی که از ته دل می زنی رو دوست دارم. بخدا یه فرصت بهم بدی ثابت می‌کنم که به تصویری که ازت ساختم علاقه‌مند نیستم، به خود واقعی‌ت علاقه‌مندم، بخدا من قلباً دوستت دارم.

اما نشد دیگه، تا اومدم فریاد بزنم و التماست کنم راهو به روم بستی.

یه سوال بپرسم؟ واقعاً در مورد من چی فکر کردی؟ کاش حداقل قاطعانه بهم می‌گفتی. می‌گفتی که در موردت این فکر رو می‌کنم، به این خاطر بهت بدبین و بی‌اعتمادم و یا هر چیز دیگه. اما هیچی نگفتی

آخه چرا گفتی شما خیلی محترمی و من هیچ جا اذیعت نشدم. واقعاً اگر از نظر شما من محترم بودم نمی شد یه فرصت کوچیک بهم بدی

واقعاً نمی‌شد یک ساعت به خاطر محترم بودنم از نزدیک ببینمت، یعنی نمی‌شد یک ساعت کنار خیابون بشینیم و با هم حرف بزنیم. راه دور نه، کنار خیابون رو همون نیمکت‌ها

می دونی کاش یه فرصت بهم می‌دادی، بعضی وقت‌ها برخورد قاطعانه هیچ چیز رو درست نمی کنه.

یه بار بهم گفتی دشمن هم که نیستیم. داریم هم‌زیستی می‌کنیم و فکر می‌کنم احساسی که به هم می‌دیم مهمه.

خُب می‌دونی منم که دشمنت نبودم، منم قصد و نیت بدی نداشتم اما همه افسوسم از این که چرا نشد و چرا نخواستی یه فرصت به من بدی، مگر من دشمنت بودم.

می‌دونی هر روز تو خیابون، تو بانک، اتوبوس، مترو و محل‌کار و جاهای دیگه خیلی‌ها رو تصادفی می‌بینیم. نا‌خواسته و اتفاقی ممکنه با بعضی هاشون هم حرف بزنیم. واقعا نمی‌شد یک ساعت به من وقت بدی و فکر کنیم که تو اتوبوس هم مسیریم، یا تو بانک تو صف نشستیم و اتفاقی با هم حرف می‌زنیم

بخدا می‌شد، می‌شد یک ساعت هر جا که تو میگی همدیگرو ببینیم و حرفامو بهت بزنم، بخدا من دشمنت نبودم. بخدا من قلباً دوستت داشتم

بخدا من هنوزم دوستت دارم.

صدامو می‌‌شنوی؟ بخدا من هنوزم دارم التماست می‌کنم