روزمرگی 23

سلام قَجَری‌دُخت، چقدر خوب است آدم قلبش فقط برای یک نفر بتپد. این جمله رو دیروز یه جایی خوندم. دیدم چقدر قشنگه. البته شاید از دید خیلیا قشنگ نباشه.

خود منم اگر قبل از این‌که تو رو دوست داشته باشم این جمله رو می‌خوندم زیاد باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردم. اما الان وقتی می‌بینم قلبم فقط برای تو می‌تپه، احساس می‌کنم می‌تونم جمله‌اش رو درک کنم.

دنیای عجیبیه واقعاً. دوست داشتن‌ها رو نمی‌تونیم ببینیم. نمی‌تونیم بفهمیم کی ما رو دوست داره. وقتی یکی هم پیدا می‌شه و دوست داشتنش رو ابراز می‌کنه نمی‌تونیم بهش اعتماد کنیم. اصلاً منظورم تو نیستی. منم جای تو بودم اگر کسی که نمی‌شناسم می‌اومد می‌گفت دوستت دارم حرفش رو جدی نمی‌گرفتم. به طور کلی می‌خوام بگم همین بی‌خبری‌ها عذاب آوره. اونی که دوستمون داره رو قبول نداریم چون احتمالا به دنبال یکی دیگه هستیم و شاید انتظار داریم یکی دیگه بهمون ابراز علاقه کنه.

یادته گفتی اول اسمت ح داره؟ گفتم نه. خوب من بعدش فهمیدم منظورت از ح کی‌ بود. بعدش گفتی اول اسمت م داره و بازم گفتم نه. بهت گفتم که تو اصلا منو نمی‌شناسی و هر چی بخوای حدس بزنی اشتباه خواهد بود.

می‌دونی من به این فکر می‌کنم که اگر اول اسمم ح بود و یا اول اسمم م بود همه چی تموم بود. احساس می‌کنم تو فکر می‌کنی که از این اسامی شناخت داری و می‌تونی بهشون اعتماد کنی. احساس می‌کنم اون اسامی از قبل پذیرفته شده بودن و اگر جای من بودن تو ابراز علاقشون رو می‌پذیرفتی.

اما من این وسط هر چقدر گفتم که دوستت دارم قبول نکردی، به قول خودتون جزء اکوسیستمتون نبودم.  گاهی وقت‌ها به سادگی خودم دلم می‌سوزه.

من قلبم فقط برای تو تپید اما تو باور نکردی. گفتی اگر به احساسم توجه نکنم آسیب می‌بینم. قَجَری‌دُخت بخدا احساسات همیشه درست نمی‌گن. بعضی وقت‌ها احساسات ما رو زمین می‌زنه. بعضی وقت‌ها از همین احساساتی بودنه که ضربه می‌خوریم.

هر چی می‌نویسم و می‌خوام موضوع رو عوض کنم بالاخره می‌رسم به جایی که مجبورم حسرتم رو بروز بدم. حسرتی که تا آخر عمر با منه و همیشه حسرت این رو خواهم داشت که کاش بهم اعتماد کرده بودی. یه حسی تو وجودمه که نمی‌تونم با کلمات توصیف کنم، کلماتی که بلدم، قدرت این رو ندارن که اون حسی واقعی وجودم رو بتونم باهاشون ابراز کنم.

تازگی‌ها به شعر علاقه‌مند شدم. بعضی شعر‌ها به طور عجیبی حرف دل آدم رو می‌زنن. وقتی شعر می‌خونم می‌گم کاش می‌تونستم برات شعر بگم، اما می‌دونم نمی‌تونم.

وقت‌هایی که خونم، می‌رم سراغ موسیقی. چند روزیه این آهنگ از عارف رو گوش می‌دم و می‌گم کاش می‌تونستم برات بخونمش. کاش می‌تونستم دریاچه نور رو برات بخونمش.

بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته

بی تو ای دنیای شادی دلم دریای دردست

چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سردست

ای دلت دریاچه نور گر دلم را شکستی