روزمرگی ها 48

سلام کژال جان، یک روز دیگر هم بدون شما سپری شد اما نمی‌دانی با چه دردی.

یک روز دیگر هم سپری شد و با آمدن تاریکی‌، سیاهی بر من چیره شد و غم دلم نمی‌دانی با شدتی بیشتر شد.

صبح زود در حال قدم زدن به تو فکر می‌کنم و صدای اللّٰهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِيمِ که از پادگان کناری پخش می‌شه و نمی‌دانم این درد که مرا می‌کُشد را به کجا ببرم.

باد خنکی میاد و نم بارونی که بر زمین نشسته و هواپیماهایی که پرواز می‌کنند. دلم می‌خواست در همون لحظه از وجودم جدا شم و به پرواز دربیام. آنقدر بالا بروم که دنیا رو زره‌ای بیشتر نبینم. برم و به خدا برسم و غم دلم رو بهش بگم. دلم می‌خواست حتی در زمان سفر کنم و ببینم در چه روزی به شما می‌رسم و اون روز را بی صبرانه انتظار بکشم.

کژال به یک تصمیم جدید فکر می‌کنم، باید تا دیر نشده با شما در میان بگذارم. به خاطر خواسته‌ی قلبی‌ام از من دلخور نشو.

دوست‌داشتن شما را هیچ وقت نمی‌توانم از قلبم بیرون کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.