روزمرگی ها 47 ـ کمی درد دل

سلام کژال شب به‌خیر

روزا کوتاه شده و تاریکی با اومدنش غم رو با شدت بیشتری داره تحمیل می‌کنه. باد سردی هم داره میاد و انگار در تلاشه با صدای خودش موسیقی غم‌انگیزی رو بنوازه. صدای بادی که سال‌های گذشته وقتی می‌شنیدم غم عجیبی تو دلم بر پا می‌کرد. سال‌های گذشته وقتی  این صدای باد پاییزی رو که می‌شنیدم احساس می‌کردم در یک جای تاریک کنار یک درخت بدون برگ ایستادم و هیچ کس رو ندارم. احساس می‌کردم در روزگار گذشته بخشی از خودم رو کنار یک درخت بدون برگ در حالی که باد می‌وزه تنها گذاشته‌ام و با خودم نیاوردم. بخشی از من که به دور از خودم مونده و هر ساله بهم یادآوری می‌کنه که تنهاست و ازم می‌خواد تا برم پیداش کنم و دستش رو بگیرم. هنوز هم نمی‌دونم کی و کجا بخشی از خودم رو تو تاریکی رها کردم و به دنبالش نرفتم.

کژال نوشتن برای من همیشه سخت‌ترین کار دنیا بوده. وبلاگی که سه سال پیش همین موقع‌ها برای اولین بار با ذوق و شوق فراوان درست کردم و در آخر نتونستم افکارم رو جمع و جور کنم و مطلبی توش منتشر کنم. الانم که می‌نویسم نوشتن کلی انرژی ازم می‌گیره. نمی‌دونم از کجا شروع کنم و به کجا برسم. افکاری که تو سرم می‌چرخه و حرف‌هایی که دارم رو نمی‌تونم آن‌طور که می‌خوام ـــ یه لحظه یاد خاطره‌ای از شما افتادم، یادته گفتی همین جا هم میشه به می‌خوام اشاره کرد حتی. میخوام نه میخام:)) ـــ بنویسم و منتقل کنم.

اینا رو گفتم که بگم الانم کلی حرف دارم و فکرایی که تو سرم می‌چرخه اما احساس می‌کنم علم بیانش رو ندارم. نه علمش رو دارم و نه دایره کلماتم آنقدر گسترده است که بتونم به راحتی کلمات رو به زنجیر بکشم و حرفم رو بزنم.

کژال می‌خواستم بگم دنیا داره به سرعت تغییر می‌کنه و ما هم باید تلاش کنیم در این راستا همسو بشیم. این‌که یک مدل ذهنی ثابت داشته باشیم و تمام افکار و رفتارمون رو از این فیلتر رد کنیم و بر اساس مدل ذهنی ثابتمون زندگی کنیم در دنیای امروز تلاشی بیهوده می‌تونه باشه.

ارتباطات و علوم اجتماعی بسیار پیچیده‌تر از این‌هاست. اگر کسی بیاد حرف‌های منو بخونه و با مدل ذهنی خودش بخواد انگیزه من از این حرف‌ها رو تحلیل کنه احتمالاً  خطای زیادی خواهد داشت. به قول مولوی که میگه:

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

این چیزایی که نوشتم یه جورایی مقدمه است تا برسم به اصل حرف‌هام.

کژال می‌خوام بگم شما به من گفتی که از شما شناختی ندارم و جوابم منفیه. حالا من هر جوری هم بخوام رفتار شما رو تحلیل کنم به طور یقین با خطا مواجه میشم. چون من هیچی از گذشته شما نمی‌دونم. نمی‌دونم اون روزی که چنین حرفی به من زدی چه اتفاقی برای شما افتاده بود. نمی‌دونم در چنین موقعیت مشابهی که وقتی به کسی اعتماد کرده بودید چقدر آسیب روحی دیدید. جواب منفی شما برآیندی از کلی اتفاقات بوده که برای شما افتاده بوده و حاصل همون لحظه نبود. یعنی می‌خوام بگم کلی اتفاقات دست به دست هم داده بودند و شما به این نتیجه رسیده بودید که نمیشه به کسی که ازش شناخت ندارید اعتماد کرد.

وقتی تلویزیون روشن نشه، میشه حدس زد علتش چیه. میشه خیلی سریع سپردش به تعمیر کار تا با چند تا تست کوچیک علتش رو پیدا کنه و درستش کنه. اما رفتار انسان‌ها رو نمیشه علتش رو به راحتی حدس زد. انسان یک سیستم پیچیده است. انگیزه‌ها و رفتار انسان رو به راحتی نمیشه به یک علت خاص نسبت داد.

می‌خوام بگم رفتار انسان می‌تونه در دو سر یک طیف باشه. اگر شناخت پایین رو یک سر طیف در نظر بگیریم، اون سمت طیف رو میشه شناخت بالا در نظر گرفت.

شما از من شناختی نداشتی و گفتی نه. اما می‌خوام بگم آره و نه در دو انتهای یک طیف هستند و راهشون از هم جدا نیست. می‌خوام بگم میشه کمی مدل ذهنی‌مون رو تغییر بدیم تا بپذیریم که منفی و مثبت فقط می تونه تو ریاضیات راهشون از هم جدا باشه. منفی یک همیشه منفی یک هست. به خودی خود نمی‌تونه به مثبت یک تبدیل بشه.

اما جواب‌های منفی و مثبت تو ارتباطات انسانی در دو سر یک طیف هستند و می‌تونن به سمت همدیگه حرکت کنند. جواب منفی می‌تونه یک روز به جواب مثبت تبدیل بشه، شناخت کم می‌تونه به شناخت بالا تبدیل بشه. این ماییم که با مدل ذهنی خودمون می‌تونیم تغییرات رو ایجاد کنیم.

کره جغرافیا مدل ساده شده‌ای از کره زمین هستش. ما پیچیدگی‌های کره زمین رو توی کره جغرافیا نمی‌تونیم تشخیص بدیم. صرفاُ یک دید کلی از کره زمین به ما میده. همین رو می‌خوام تعمیم بدم به حرف شما که گفتی تجربه خوبی از شناخت پایین ندارم. شما بر اساس مدل ذهنی که از شناخت پایین داشتی گفتی نه. اما اینا همه مدل هستند و واقعیت نیستن. واقعیت کره زمین فرق زیادی با مدل ساده شده کره جغرافیا داره.

کافی کمی دیدمون رو به دنیای اطراف عوض کنیم. همیشه قرار نیست از شناخت پایین آسیب ببینیم. همیشه قرار نیست به کسی که ازش شناخت کامل نداریم اعتماد کامل داشته باشیم. میشه فرصتی باشه تا شناخت پایین از انتهای طیف به سمت بالای طیف حرکت کنه و شناختی حاصل بشه.

کژال شما به من گفتی می‌دونم نمی‌شه با کسی که بهت حس داره تعامل دوستانه داشت. اما نمی‌دونم شما بر اساس چه مدلی این حرف رو به من زدید.

اما می‌خوام بگم که دوست داشتن با حس داشتن فرق می‌کنه. می‌خوام بگم کاش مدل ذهنی خودت رو نسبت به من کمی تغییر می‌دادی. کاش به پیچیدگی های وجود انسان‌ها کمی توجه داشتی. رفتار همه انسان‌ها رو نمی‌شه به یک عامل مشخص نسبت داد. ممکنه برا یکی دوست داشتن و اسرار برای دوستی در یک چیز خلاصه شده باشه مثل دستیابی به یک لذت زودگذر و انتظار چیزی جز این رو نداشته باشه.

من شما رو دوست داشتم اما نه به خاطر احساسات و لذت‌های زودگذر که کیلومتر‌ها فاصله از خط فکری من نسبت به شما داشت که بخوای به من برچسب حس داشتن بچسبونی. من شما رو دوست داشتم به خاطر وجود خودت. من می‌خواستم از شادی شما شاد بشم و از غصه شما غصه بخوردم. من می‌خواستم زندگی و هدفم تنها در شما خلاصه بشه و تمام تلاشم رو کنم تا شادی و خوشحالی رو در چهره شما ببینم.

اما شما حتی حاضر نشدی چند دقیقه بیشتر با من گفتگو کنی. اما می‌خوام بگم ما می‌تونستیم برخلاف چیزی که شما گفتی سال‌ها تعامل دوستانه داشته باشیم بدون این‌که حرف و رفتار نامربوطی از من بشنویید و ببینید.

شما حتی می‌تونستی در نقش یک مشاور باشی و منو راهنمایی کنی. می‌تونستی با زبان مشاوره جواب منفی به من بدی. می‌تونستی من رو هم مثل برادر خودت ببینی و نذاری با کلی سوالای بی‌جواب بمونم و عذاب بکشم. می‌تونستی پای حرف‌هام بشینی و حرف‌هام رو گوش کنی و مثل یک خواهر دلسوز راهنماییم کنی. اما شما بر اساس مدل ذهنی که داشتی من رو مزاحمی بیش ندیدی و ترجیح دادی به جای اینکه دستم رو بگیری و نجاتم بدی، یکی بزنی تو سرم و بیشتر گرفتارم کنی.

اما من که می‌دونم شما مهربون‌تر از این حرف‌ها هستید و صرفاً بر اساس داده‌هایی که از گذشته داشتید ترجیح دادید این رفتار رو در پیش بگیرید و بر اساس مدل ذهنیه اعتماد کرده و آسیب دیده برخورد کردید.

می‌دونم پراکنده گویی کردم و نامفهوم حرف زدم. اما یه وقت‌هایی دل آدم می‌گیره و اونی که باید باشه و حرف‌های آدم رو بشنوه نیست و این خیلی سخته و عذاب آور. گرفتار شدن تو یه لوپ تکراری. هر روز این افکار و سوالا رو بالا پایین کردن و به نتیجه نرسیدن بغضی میشه تو گلوی آدم.

حرفم ناتمام موند و می‌دونم نتونستم اون حرفا و افکاری که داشتم رو به درستی بیان کنم. همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.