روزمرگی ها 45 – فال حافظ

سلام قَجَری‌دُخت

یه جمله‌ای یه جا خوندم که به گابریل گارسیا مارکز نسبت داده بودن. گفته بود:

در عرض یک دقیقه می‌شود یک نفر را خُرد کرد

در یک ساعت می‌شود کسی را دوست داشت

در یک روز می‌شود عاشق شد

ولی یک عمر طول خواهد کشید تا کسی را فراموش کرد …!

می‌خواستم برداشت خودم از این جمله رو بنویسم که احساس می‌کنم تا بیام بنویسم وقت کم میارم و ساعت از دوازده رد می‌شه.

عوضش یک غزل از حافظ می‌نویسم.

دیشب تا صبح خوابم نبرد. دم‌دمای صبح بود که یه خانم به اسم تیچر نوشته بود فال نه اما اگر حرف و سخنی بود بگید.

منم اشتباه متوجه شدم و بهشون پیام دادم که برا منم فال حافظ بگیره. امروز برام ویس فرستاده بود و با صدای خوندش غزل رو خونده بود. پیام منم توییت کرده بود.

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست