روزمرگی ها 44- تو با زنان دیگر فرق می کنی

سلام قَجَری‌دُخت

وقتی میام حرف‌هایی که گفتیم رو مرور می‌کنم می‌بینم خیلی جاها اشتباه کردم. چرا از فرصتی که داشتم استفاده نکردم عذابم رو چندین برابر می‌کنه.

همه درها به روی من باز بود و من قدر فرصتی که داشتم رو ندونستم. شما خیلی محترمانه با من برخورد کردی و من در عین حال نتونستم کاری انجام بدم تا نسبت به من بدبین نباشید. الان در سیاهی مطلق دست و پا می‌زنم. راه نجاتی ندارم. دلم رو به چی خوش کنم که نشونی از شما داشته باشه.

من بهترین فرصت‌ها رو از دست دادم و الان تو دنیای تاریک و سیاه خودم دلم به این خوشه که برم به اسم شما دامنه me. رو بگیرم. خودمم نمی‌دونم که چی بشه، فقط احساس می‌کنم که باعث می‌شه یه نور ضعیفی از امید بر قلبم بتابه. من فقط دست و پا می‌زنم تا نشونی از شما داشته باشم. دلم خوشه که حداقل یه اسمی از شما برا من باشه.

کاش می‌شد برگشت به دو ماه قبل تا من خیلی از اشتباهاتم رو در برخورد با شما انجام ندم. کاش می‌شد شما هنوز هم به پیام‌های من جواب می‌دادید. مثل اون چند روزی که جوابم رو دادید. کاش قبول می‌کردی که یک ساعت به من فرصت دوباره بدی. کاش شب‌ها که خوابم نمی‌بره می‌تونستم بهت پیام بدم و بگم که چقدر شما رو دوست دارم.

کاش شب‌هایی می‌خوابم و نصف‌های شب از خواب می‌پرم و اسم شما رو صدا می‌کنم، شما بودی و به شما می‌گفتم که چقدر برای من مهم هستید و در تک‌تک لحظات زندگیم به شما فکر می‌کنم.

دیروز خانم کتابفروش گفته بود بنویسید و بفرستید برای زنی که در چشم شما گل‌های روی پیرهنش پژمرده نمی‌شه. می‌دونی چقدر حسرت بزرگی به دل آدم می‌مونه وقتی نمی‌تونه یه نوشته ساده رو  به محبوبش بفرسته. می‌دونی دنیایی از غم می‌ریزه تو دلش و اون لحظه خرد می‌شه.

تو با زنان دیگر فرق می‌کنی

حتی پیراهنی که می‌پوشی

گلی که بر آن نقش بسته

پژمرده نمی‌شود…!