روزمرگی ها 43ـ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سلام قَجَری‌‌دُخت. شب‌ به‌خیر. امیدوارم که خوب باشی🌸 :))

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

نمی‌دونم منظور سعدی از “جانم” چیه.

به احتمال زیاد منظورش باید معشوق باشه که میگه با چشم خود دیدم که معشوقه‌ام می‌رود

شاید هم منظورش اینه که با رفتن معشوق جان خودش هم می‌ره.

این بیت واقعاً‌ خیلی قشنگه و به دل می‌شینه. آدم وقتی می‌خونه همذات پنداری می‌کنه.

قَجَری‌‌دُخت منم احساس می‌کنم شما “جان” من بودی و رفتی و با رفتن خودت جان من رو هم گرفتی.

یا یه جا رابعه دختر کعب قزداری میگه:

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

میگه که در راه عشق و دوست داشتن، سختی‌ها رو باید تحمل کرد. در راه عشق زشتی‌ها و تلخی‌ها معنایی نداره و تلخی‌های در راه عشق هم شیرینه.

منم واقعاً حرفش رو خیلی دوست دارم. وقتی ما یکی رو دوست داریم و به هر دلیلی از او جداییم دلیل نمی‌شه که فراموشش کنیم. اصلاً در راه عشق و دوست‌داشتن فراموشی معنایی نداره، یعنی اگر کسی رو واقعاً دوست داشته باشیم نمی‌تونیم از یادش غافل بشیم.

حاالا مصرع آخرش کلی حرف واسه گفتن داره. فرض کن یک طنابی به پای کسی بسته شده باشه و بخواد با کشیدن طناب پای خودش رو آزاد کنه. هر چی بیشتر پای خودشو بکشه طناب دور پاش محکم‌تر می‌شه.

حالا شاعر می‌گه به خیال خام خود می‌خواستم از عشق فرار کنم و خودم رو از اسارت عشق رهایی بدم اما نمی‌دانستم که با تلاش برای رها شدن، بیشتر اسیر عشق می‌شم. طناب  عشق محکم‌تر می‌شه.

قَجَری‌‌دُخت وقتی کسی رو دوست داشته باشیم نمی‌تونیم ازش فرار کنیم و بهش فکر نکنیم. هر چقدر بخواهیم ازش فاصله بگیریم بیشتر اسیر عشق و دوست‌داشتنش می شیم. کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند.

منم اصلاً نمی‌تونم به شما فکر نکنم. من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

اما خوشبختانه این بیت رو تجربه نکردم هنوز.

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

چون اصلاً به رهایی از دوست‌داشتن شما تا الان فکر نکردم.

امروزم روز جمعه‌ای دلم گرفته بود. یه سری به خواهرم زدم و با خواهرزاده‌هام کمی بازی کردم.

پسر کوچیکه خواهرم سه سالشه و می‌دونست قراره امروز برم خونشون. تا رسیدم بدو بدو اومده می‌گه دایی آداسم بده. هنوز نمی‌تونه آدامس رو درست تلفظ کنه، آدامس خیلی دوست داره و ده تا آدامس هم بهش بدی یه جا می‌خوره.

بچه بزرگه خواهرم دختره و هفت سالشه. خواهر کوچیک‌ام براش تل‌سر خریده بود و بهش گفته بود که دایی اومدنی برات میاره. اونم تا منو دید سراغ تل‌سرش رو گرفت و بهش دادم و کلی ذوق زده شد. دنیای بچه‌ها هم دنیای عجیبیه، همه چی خوشحالشون می‌کنه.

امروز دایی‌م هم اومده بود خونه خواهرم. چند ماهی می‌شد دایی‌مو ندیده بودم. یه سری حرف‌هایی زد که شاید یکی دو ماه دیگه بعدازظهرها برم مغازش وایسم. فروشگاه لوازم آرایشی داره، اگر رفتم مغازش کاش تو باشی تا بتونم برات لاک و ادکلن و ریمیل و … (اسم لوازم آرایش‌ها رو بلد نیستم زیاد) بیارم.

غروب هم یه سر می‌رم سر خاک بابابزرگم. یادم نمی‌آد آخرین بار کِی رفتم سر خاکش. اما غروب که دلم گرفته بود به یادش افتادم. رفتم سر خاک و گریه کردم. داشتم برمی‌گشتم که احساس کردم هنوز جا داره گریه کنم، دوباره برگشتم سرخاک و این‌بار با شدت بیشتری گریه‌ام اومد. به بابابزرگم هم گفتم که شما رو دوست ‌دارم.

امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی و پاییز رو با قدم زدن و لذت‌بردن به پایان برسونی و غم و غصه در روزای کوتاه پاییزی به سراغت نیاد. ❤