روزمرگی ها 40- آمدم به دیدنت

سلام قَجَری‌دُخت شب به‌خیر.

نمی‌دونم کجایی و در چه حالی هستی اما خیلی دوست دارم حداقل یه خبری ازت داشته باشم. این‌که بدونم خوشحالی و از لحظه‌های زندگیت لذت می‌بری کافیه.

اما هیچ راهی نیست بتونم خبری از شما بگیرم. چند تا راه به ذهنم رسیده اما احساس کردم راه مناسبی نیست و آزرده خاطر میشی. اولش می‌خواستم به یکی از دوستات پیام بدم و بهش بگم شما رو دوست دارم و ازش بخوام راهنماییم کنه، اما وقتی به این فکر می‌کنم زمانی که مستقیم به خود شما پیام دادم اینقدر آزرده خاطر شدی که بدون هیچ جوابی، از صحنه روزگار محوم کردی می‌ترسم. می‌ترسم جوری باهام برخورد کنه که لِه بشم و برخورد تلخش تا عمر دارم از یادم نره. نمی‌دونم، شاید هم خیلی مهربون برخورد کنه اما اون طرف قضیه ممکنه شما انتظار این رفتار رو نداشته باشی و بازم از دستم دلخور بشی.

فکر دیگه‌ای به سرم میزنه. یه سر بیام شهر قدس. بیام شاید تو شلوغی شهر از دور دیدمت. اصلاً نمی‌دونم شما شهر قدس زندگی می‌کنی یا نه. تنها سر نخی که از محل زندگی شما با جستجوی گوگل به دست آوردم و چند سال ازش گذشته. ممکنه تو این چند سال از اون شهر رفته باشید، نمی‌دونم.

امروز تا ساعت شیش و نیم می‌مونم سرکار. شیش و نیم میام بیرون از شرکت و چند دقیقه بعد خودم رو روی پل ورودی شهر قدس می‌بینم. اسم خیابون رو نمی‌دونم چیه، خیلی هم شلوغ بود امروز. وارد خیابون میشم، اما کجا باید به دنبال شما بگردم، شهر به این بزرگی مگر میشه اتفاقی یکی رو دید اونم ساعت هفت شب.

اصلاً چه تضمینی هست که شما اون موقع شب بیرون باشید و اتفاقی تو پیاده رو ببینمتون. احتمال این‌که اون لحظه یه شهاب سنگ بخور تو سرم بیشتر از این است که شما رو ببینم. اما اگر همین امید ضعیف هم نباشه نمیشه آدم میمیره.

نمی‌دونم باید کدوم سمتی برم، روی یه تابلو مرکز شهر رو به سمت راست نشون داده. یعنی الان باید برم مرکز شهر یا مستقیم برم، نمی‌دونم. خیابون‌های زیادی هست، تو کدوم خیابون باید به دنبال شما باشم، نمی‌دونم.

مسیر مستقیم رو ادامه میدم و سمت راست تو پیاده رو چشمام در تلاشن که شما رو پیدا کنن. ماشین‌هایی که از کنارم رد میشن و شما تو هیچ‌کدومشون نیستی.

اصلاً هیچ دختر خانمی با شال و روسری زرد نمی‌بینم. اما هنوز امیدوارم و به انتهای خیابون نرسیدم. شاید شما کمی جلوتر، از یکی از فروشگاه‌ها اومدی بیرون و دیدمت. اما نه، تقریبا رسیدم به آخر خیابون و شهر تموم شد و هیچ نشونی از شما نتوستم پیدا کنم. تابلو‌ها نشون میدن که مستقیم برم می‌رسم شهریار. اما هنوز امید دارم که مسیر رو دور بزنم و اون‌طرف خیابون به دنبال شما بگردم.

مسیری که رفتم رو به سمت بالا برمی‌گردم و با دقت بیشتری اطراف رو نگاه می‌کنم. اما هیچ نشونی نیست و تنها می‌تونم تابلو مغازه‌ها و فروشگاه‌ها رو ببینم. بستنی بی‌بی، هایپر امیدان، ترمینال مسافربری شهدای مدافع حرم، بانک روکش متین، گلخانه سید، مجتمع سارا، آموزشگاه رانندگی صادق، گل فلورانس، بستنی حاجی بابا، سلف سرویس مامان جون، پوشاک خانواده هانی،  مجتمع پزشکان دکتر بن، رستوران فاخته، لبنیات سنتی میثاق، بانک پاسارگاد، داروخانه +

نتونستم هیچ کجای این خیابون نشونی از شما پیدا کنم. خیابون به انتها رسید. نمی‌دونم از بالای پل باید برم یا از کنار پل. یه حسی میگه از کنار پل برم می‌رسم به بزرگراه فتح. از کنار پل حرکت می‌کنم و می‌بینم که باید دور بزنم و هیچ راهی به فتح نداره. با خودم می‌گم حتماً حکمتی توش هست که از کنار پل رفتم و الان مجبورم بازم برم داخل شهر. می‌گم شاید این‌بار دیدمت. میگم شاید همه چی دست به دست هم داده که امروز ببینمت، اما اینا خیال خامی بیش نیست. هیچ کس دلش به حال من نسوخته. هیچ کس و هیچ چیز حاضر نیست تا با دست به دست هم دادن حال دلم رو خوب کنن. انگار اتفاق‌های خوب هیچ وقت حاضر نیستن به طور اتفاقی برای من پیش بیان.

خیلی زود متوجه میشم که هیچ حکمتی توش نبود و راه رو اشتباه اومدم و باید از روی پل می‌رفتم. فهمیدم که برای اشتباهات خودم نباید برچسب حکمت بچسبونم. میام روی پل، اما فکر و دلم پیش شماست. از شهر قدس دورتر میشم بدون این‌که هیچ نشونی از شما پیدا ‌کنم. قلبم به شدت فشرده میشه.

با چه امید و آرزویی اومده بودم، اما هیچ شد. امیدی که بر باد رفت. نه کسی منتظر من بود و نه کسی انتظار داشت منو ببینه. نه کسی حال من براش مهم بود نه حرفای من. برمی‌گردم اما تلاشم رو کردم نشد. نشد تو این زمانی که اونجا بودم ببینمت، اما من به به شوق دیدنت اومده بودم.

گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود
گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود
گاهی بساط عیش خودش جور می‌شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می‌شود
گه جور می‌شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می‌شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می‌شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می‌شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می‌شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می‌شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می‌شود
گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می‌شود
کاری ندارم کجایی چه می‌کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.