روزمرگی ها 39

سلام قَجَری‌دُخت

هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد و نم‌نم بادی شروع کرده بود به وزیدن. از همون بادهایی که وقتی از لابه‌لای درخت‌ها می‌گذره صدای غمگینی داره. انگار می‌خواد بگه که دنیا به آخر رسیده و تک و تنها موندی. یه حسی به آدم می‌ده که انگار هیشکی رو نداری و تنها و بی‌کسی. می‌رم یه جای خلوت که هیشکی نباشه، کنار درخت‌ها وایمیسم و صدای باد غم دنیا رو میاره می‌ریزه تو دلم. غم دنیا قابل تحمله اما من بهونه‌ای بزرگتر از غم دنیا دارم.

می‌دونم برای چی اومدم به این جای خلوت. پاییز و باد و تاریکی‌ آسمان، یه جای خلوت در میان درخت‌ها و حسرت بودن شما که بر دلم هست دست به دست هم دادن تا بیام اینجا و زار بزنم.

آهنگی از حجت اشرف زاده رو گذاشتم رو دور تکرار و گوش می‌کنم.

 

وقتی می‌رسه به اینجا

روزی که چشمان تو سهم چشم من باشد من می‌توانم از وجودم دست بردارم

اسم شما رو گوگل می‌کنم و به یه عکس از شما می‌رسم. زُل می‌زنم به چشم‌های شما و بغضم می‌ترکه. با تمام وجودم زار زار گریه می‌کنم. گریه‌ای که چاره‌ساز نیست. گریه‌ای که فقط در در همون یک ساعت می‌تونه کمی سبکم کنه.

من نمی‌دونم چه مرگمه، این احساسی که نسبت به شما دارم داره منو می‌کُشه. روزی نیست که گریه‌م در نیاد. لحظه‌ای نیست که از یاد شما غافل باشم. باور کن از تهِ ته قلبم شما رو دوست دارم. چهل روزی شده که از دوری شما عذاب می‌کشم. تو رو خدا از من هر بدی دیدی بگو تا خودم رو اصلاح کنم. من طاقت ندارم. تو رو خدا حرفم رو باور کن.

شاد کن جان من، که غمگین است

رحم کن بر دلم، که مسکین است