روزمرگی ها 38

سلام قَجَری‌دُخت

یه روز دیگه هم گذشت و من یه روز هم به مرگ نزدیک‌تر شدم. روز‌ها میان و میرن و این وسط عمر ما می‌گذره و به سرعت به خط پایان نزدیک میشه. به قول مرحوم افشین یدالهی که چند روز قبل از مرگ برای مرحوم علی معلم شعری گفته بود

هر سال

یک بار

از لحظه‌ی مرگم

بی‌تفاوت گذشته‌ام

بی‌آنکه

بفهمم یک روز

در چنین لحظه‌ای

خواهم مُرد

یا به قول محمدرضا که نوشته بود

چه ایده بدی بوده گرد ساختن ساعت. احساس میکنی همیشه فرصت تکرار است:

[…] ساعت دروغ میگوید. دروغ. زمان بر گرد یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم میدود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد.

[…] ساعت خوب، ساعت شنی است! هر لحظه به تو یادآوری میکند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمیگردد.

قَجَری‌دُخت لحظه‌ها دارن به سرعت می‌گذرن، لحظه‌هایی که دیگه تکرار نمیشن و من خوشحالم که در تمام لحظه‌هایی که تو این مدت سپری شده به یادت بوده‌ام. هر چند که دارم تلخ‌ترین روزها رو پشت‌سر می‌ذارم. اما خوبیش اینه که این لحظه‌های تلخ، به نام شما گِره خورده. هم تلخِ هم شیرین. به یاد شما بودن شیرینِ و فکر کردن به نبود شما تلخ.

قَجَری‌دُخت امروز کلاً  تو شرکت بیکار بودم. به تمام حرفایی که با شما زدم فکر می‌کنم. به حرف‌هایی که بهم گفتی فکر می‌کنم. مغزم می‌ترکه. برای هزارمین بار به این فکر می‌کنم که چرا نخواست یک فرصت بهم بده. به این فکر می‌کنم که شاید خیلی بهم فرصت دادی اما نتونستم فرصت رو ببینم. به این فکر می کنم که حداقل ده روز جوابم رو ‌دادی چرا تو این ده روز فرصتی که داشتم رو به درستی استفاده نکردم. هر چی بیشتر فکر می‌کنم  متوجه میشم مقصر خودم بودم. من خیلی فرصت داشتم اما هیچ اقدامی نکردم. من فرصت داشتم به جای سلام خوبی خیلی حرف‌های مهم دیگه‌ای رو به شما بگم اما نگفتم.

به این فکر می‌کنم اگر به جای ده روز، یک ماه هم جوابم رو می‌دادی بازم نمی‌تونستم حرفم رو بزنم. من واقعاً خیلی اشتباه کردم. من از نبود فرصت ناله می‌کنم در حالی که فرصت‌هایی که از دست دادم رو نمی‌بینم. می‌دونی من خیلی اشتباه کردم خیلی. فرصت داشتم بگم که قلباً دوستت دارم اما نگفتم. فرصت داشتم که بگم در تمام لحظه‌ها به شما فکر می کنم اما نگفتم. فرصت داشتم خودم رو بیشتر معرفی کنم اما نکردم. حتی اسمم رو هم آخر سر به شما گفتم. شما خیلی به من فرصت دادی، شما خیلی مهربون جواب من رو دادی، شما حتی بدون این‌که بدونی اسمم من چیه جواب من رو می‌دادی. من اشتباه کردم، شما حق داشتی بگی دارم اذیت میشم. من اشتباه کردم که قرص و محکم حرفم رو نزدم. من خودم رو قایم کرده بودم و می‌گفتم به شما علاقه دارم. اصلاً با عقل جور در نمیاد. چرا رک و راست و ثابت قدم حرفم رو نزدم، نمی‌دونم. من فکر می‌کنم از همون اول ترسیدم که شما نه بگی و روزگارم تیره‌وتار بشه.

با همین فکرا ساعت میشه دوازده ظهر. امیرحسین میگه وحید گلستان سعدی رو بردار بیار بخونیم. گلستان رو بر می‌دارم و میرم پیشش.

میگم دیباچه رو می‌خونم، خوندنش راحت‌تر از حکایت‌هاشه. چشمام نوشته‌ها رو دنبال می‌کنه و فکرم پیش شماست. در حالی که می‌خونم به شما فکر می‌کنم. چقدر خوبه که آدم بتونه حرف‌های که تو فکر و دلش هست رو به خوبی بتونه بیان کنه. مثل افشین یدالهی، مثل محمدرضا، مثل سعدی

بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنان‌که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته‌اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند
بچه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد