روزمرگی ها 37_ خوژ‌ده‌م گه‌رک

سلام قَجَری‌دُخت.

شب به‌خیر. گاهی دوستانی در اطرافمون داریم که آنچنان که باید قدرشون رو بدونیم، نمی‌دونیم. دوستانی هستند که باهاشون می‌شینیم و حرف می‌زنیم اما خیلی وقت‌ها متوجه نیستیم که چه دوستان ارزشمندی هستند. من احساسی می‌کنم تو محیط کار چنین دوستانی دارم و تا قبل از این آنچنان قدرشون رو نمی‌دونستم. فکر می‌کردم دوستی‌مون فقط در محیط کار هست و ناچاریم به نوعی با هم تعامل داشته باشیم. هیچ فکر نمی‌کردم که یک روزی، از میان چند ده نفری که تو محیط کار باهاشون برخورد دارم، چند نفری پیدا بشن که به دغدغه‌های من فکر کنن و شرایطم رو درک کنن و در پی چاره‌جویی باشن.

ساعت نه صبح بود. یکی من رو صدا می‌کرد و دنبالم می‌گشت. آقا جعفر بود، ما بهش می‌گیم عمو جعفر. ده سالی از من بزرگتره و تو این چند سالی که باهاش همکار بودم یکی از با اخلاق‌ترین کسایی بوده که دیدم.

اوایل که باهاش همکار شده بودم هر وقت می‌دیدمش باهاش کردی صحبت می‌کردم و اونم می‌گفت این کجاش کردیه؟ ترجمه کن ببینم چی گفتی، اصلاً هم کردی بلد نیستی. بهش می‌گفتم که عمو جعفر من یک‌سال و نیم کرمانشاه سرباز بودم و اونجا یاد گرفتم که کردی صحبت کنم. اونم می‌گفت که نه، می‌خوای کردی حرف بزنی باید کردی سنندجی یاد بگیری و هیچ وقت کردی صحبت کردن من رو متوجه نمی‌شد، یا می‌گفت لهجه‌ات اصلاً کردی نیست یا می‌گفت این کلمه‌ای که گفتی ما تو کردی نداریم.

البته حق داشت چون که من اون موقع متوجه نبودم که تعداد صامت‌ها و مصوت‌های زبان کردی ممکنه از فارسی بیشتر باشه. و نمی‌دونستم که چند تا آز آواهای زبان کردی رو تو زبان فارسی نداریم و من وقتی صدایی جدیدی می‌شنوم نمی‌تونم تشخیصش بدم و تلفظش کنم.

صدای آقا جعفر رو که شنیدم اومدم پیشش که ببینم چی‌کارم داره. گفتم عمو جعفر کارم داشتی؟ گفت آره بیا ببینم چی‌کار کردی، آوازه‌ات همه جا پیچیده.

گفتم کی چی بهت گفته؟ گفت هیچی در مورد اون موضوعی که چند روز پیش صحبت کردیم می‌خوام باهات حرف بزنم. گفت بچه‌ها می‌گن چند وقته خیلی تو لکی و تو رفتارت مشخصه. گفتم عمو جعفر کی این رو گفته اول صبح بهت؟ می‌خواست طفره بره و اسم نیاره. گفت بی‌خیال حالا. گفتم حالا بگو ببینم کی گفته، بگو تا بدونم کی حرف دل من رو درک کرده و اومده بهت گفته. گفت فقط نری بهش بگی که درموردت با من صحبت کرده. گفتم نه بابا، کنجکاوم بدونم کی حرف دلم رو درک کرده و حرفم براش مهم بوده که اول صبح در موردش باهات صحبت کرده تا قدرشو بیشتر بدونم. گفت حسین گفته.

من فقط با حسین درد دل کرده بودم. بهش در مورد شما گفته بودم تا کمی سبک بشم. فکر می‌کردم بعد از این‌که از پیشش برم حرفام یادش می‌ره. اما دیدم چقدر حرفم براش مهم بوده که رفتار من رو زیر نظر داشته تا بدونه در چه حالی‌ام و پی‌گیر حالم بوده.

آقا جعفر میگه بازم بهت می‌گم که رو کمک من حساب کن، من خانمم رو می‌فرستم باهاش صحبت کنه. میگه که خانم‌ها حرف هم رو بهتر متوجه می‌شن.

مجبورم بهش بگم که عمو جعفر نه شمارش رو دارم و نه می‌دونم الان کجاست. بهش می‌گم که فقط چند بار یه جایی دیدمش. میگه خُب اگه دیدیش چرا حرفتو بهش نزدی؟

میگم که گفتم بهش اما بهم گفته که هیچ شناختی ازت ندارم و قبول نکرده.

بهم میگه خُب چیز خاصی نیست که یه بار دیگه برو ببینش، برو ازش بخواه که چند دقیقه با هم حرف بزنید، میگه مطمعناً مصمم بری باهاش حرف بزنی قبول می‌کنه که چند دقیقه به حرفات گوش بده. میگم عمو جعفر خیلی وقته دیگه ندیدمش، میگم که خواستم باهاش چند دقیقه صادقانه حرفامو برنم اما دیگه ندیدمش. میگم که عمو جعفر همه‌چی یه طرفست و شاید اصلاً از من خوشش نمیاد.

میگه وحید با یک نگاه و چند بار دیدن نمیشه به کسی گفت که دوستت دارم، اما با حال و روزی که تو داری مطمعناً‌ اگر بیشتر ببینیش بیشتر دوستش خواهی داشت، بهم میگه که دوست داشتن واقعی ردش از بین نمی‌ره‌ها، بهم میگه فرصت رو از دست نده که بعد‌ها نمی‌تونی کسی رو این‌طوری دوست داشته باشی. میگه فرصت رو از دست بدی پشیمونی و حسرتش برات بمونه، باقی عمرت جهنم می‌شه. بهم میگه همه تلاشت رو بکن و حرفات رو بهش بزن. با حرفاش غم دنیا رو می‌ریزه تو دلم. از طرفی دلگرمم که چنین کسایی اطرافم هستن و حرفام براشون مهمه و پی‌گیر حال و روزم هستن و از طرفی نمی‌دونم با این غم تو دلم چی‌کار کنم.

ازم می‌پرسه می‌دونی اصالتاً برا کدوم شهره؟ میگم نه، فقط می‌دونم کرد هستن و برا استان آذربایجان غربی.  میگه دیدیش برو جلو و به کردی بهش بگو که دوستت دارم. دوستت دارم به کردی رو روی کاغذ برام می‌نویسه و می‌ده به دستم. خوژده‌م گه‌رک.