روزمرگی ها 36- فرودگاه

سلام قَجَری‌دُخت، شب به‌خیر

خوبی؟ امیدوارم آخر هفته رو به خوبی و خوشی سپری کرده باشی. امیدوارم تو اولین جمعه پاییزی شاد و سرحال بوده باشی.

امروز نتونستم بیشتر از ساعت 2 فضای خونه رو تحمل کنم. من که چهارشنبه‌ها بعدازظهر میومدم خونه و تا شنبه صبح از خونه تکون نمی‌خوردم و دو روز تعطیل رو کلاً می‌موندم تو خونه دیگه نمی‌تونم فضای خونه رو تحمل کنم. انگار درو دیوار تنگ‌تر شدن و نمیشه دیگه نفس کشید. دلم می‌خواد بیام بیرون و تو فکرایی که به سرم هجوم میارن غوطه‌ور بشم.

از خونه اومدم بیرون و نمی‌دونستم اصلاً کجا می‌خوام برم. همین جوری بی هدف میرم و میبینم که تو مسیر فرودگاه امام خمینی‌ام. انگار یکی تو فرودگاه منتظر من بود و منو می‌کشید به اون سمت. میرسم فرودگاه امام، خیابان بالایی مسیر پرواز‌های خروجی. پیاده میشم و کنار خیابون وایمیسم تو سایه. فرودگاه تقریباً نیمه تعطیله اما هنوز چند تا پرواز برقراره. یه عده‌ای تازه رسیدن و کنار خیابون منتظر اسنپ وایسادن. راننده‌هایی که مدام میپرسن آقا ماشین نمی‌خواهید. ماشین راهنمایی رانندگی که مدام دستور حرکت میده و میگه توقف نکنید. مسافرایی که پرواز دارن و تازه رسیدن فرودگاه و با خوشحالی به دنبال چرخ میرن تا ساک و چمدان خودشون رو بزارن تو چرخ و برن داخل.

مدتی وایمیسم و مسافرا رو تماشا می‌کنم. یه لحظه خیابون خیلی شلوغ میشه. مثل این‌که مسافرای پروازی که تازه رسیده، اومدن بیرون و خیابون هم با ازدحام ماشین روبرو شده. افسر راهنمایی رانندگی دست به کار میشه و این سری حضوری میاد تذکر میده و میگه حرکت کنید. نمیزاره کسی با ماشین وایسه اونجا. میگه اگر منتظرید ماشین رو بزارید پارکینگ و بعد بیاید اینجا. مجبورم حرکت کنم. میرم دور میزنم و میام کمی اون طرف‌تر وایمیسم. اینجا دیگه کاری با کسی ندارن. هواپیما‌ها قشنگ دیده میشن. هواپیماهایی که باند فرودگاه رو دور میزنن و از سر باند با سرعت شروع به حرکت میکنن و محو میشن. چند ثانیه آخر حرکتشون رو نمی‌تونم ببینم، ساختمان فرودگاه جلوی دید رو گرفته. چند ثانیه بعد هواپیما رو میشه تو آسمون دید که داره کم کم اوج میگیره.

تو این پرواز هرکسی با امید و آرزویی سوار شده. بعضی‌ها با دلتنگی سوار شدن، بعضی‌ها با خوشحالی. بعضی‌ها گریه کردن برای دوری از خانواده و کسی که دوستش دارن. بعضی‌ها با کسی که دوستش دارن سوار شدن و میرن که دنیای جدیدی رو تجربه کنن. ممکنه خیلی‌هاشونم سفر کاری برن. نمی‌دونم.

فرودگاه فرصتی به آدم میده تا خودشو جای تک تک مسافرا بزاره و حال و هوای اون لحظه شون رو تجسم کنه. یعنی تو این پرواز کسی بوده که یکی رو دوست داشته باشه و بهش نرسه؟ اگر بره چه‌طوری میتونه این غم رو تحمل کنه.

یه ساعتی شده فرودگاهم. نمی‌خوام وایسم، دوست دارم حرکت کنم و برم. جاده فرودگاه رو مستقیم میرم و میفتم تو اتوبان. تو اتوبان به این فکر میکنم که برم فرودگاه مهرآباد. نمی‌دونم چرا دیدن پرواز هواپیماها حس خوبی بهم میده امروز. میرسم فرودگاه مهرآباد. اینجا دیگه نمیشه پرواز هواپیماها رو دید، فقط صداشون میاد. فقط لحظه‌ای که می‌خوان فرود بیان و ارتفاعشون رو کم کردن میشه دیدشون. نمی‌خوام وایسم، نمی دونم یه حسی میگه باید بری. از فرودگاه میام بیرون اما کجا برم؟ بی هدف کجا بچرخم. هیچی کاری احساس خوبی بهم نمیده، من فقط به شما فکر میکنم. من فقط می‌خوام تو جاده باشم تک و تنها به شما فکر کنم. از فرودگاه میام بیرون و دور میدان آزادی به این فکر  می‌کنم که کجا باید برم. کجا باید برم تا یه نشونی از شما ببینم.

برمی‌گردم به سمت فرودگاه امام. آهنگ‌های معین انگار حرف دل آدمو می‌زنه. تمام مسیر به شما فکر می‌کنم و میرسم به فرودگاه. انگار دیدن پرواز هواپیماها حسی تو دلم زنده میکنه. به این فکر میکنم که اونی که سوار هواپیماست وقتی از کشور خارج میشه شاید دیگه هیچ وقت برنگرده. به این فکر می‌کنم اگر اوضا کمی بهتر بود شاید هیچ وقت فکر رفتن برای همیشه به سرشون نمی‌زد. به این فکر می‌کنم که امنیت و آرامش رو اینجا نداشتن که مجبور شدن برن.

قَجَری‌دُخت به این فکر میکنم که شما هم انگار پرواز کردی و رفتی. به این فکر می‌کنم که شما هم رفتی چون احساس کردی امنیت و اعتماد رو نمی‌تونی در من جستجو کنی. به این فکر می‌کنم که شما هم آرامش و خوشبختی و احساس خوشحالی رو احساس کردی باید جای دیگه‌ای بهش دست پیدا کنی.

اما قَجَری‌دُخت می‌دونی چیه؟ وطن که به خودی خود بد نیست. اگر مسافرای پرواز نمی‌تونن فضای کنونی رو تحمل کنن به خاطر بدذاتی وطن که نیست. وطن هم این وسط قربانی ندانم کاری خیلی‌ها شده. وطن تقصیری نداره.

قَجَری‌دُخت شما پرواز کردی اما تقصیر من چیه؟ من هم مثل وطن قربانی‌ام. اگر احساس کردی نمی‌تونی بهم اعتماد کنی تقصیر من که نیست، من هم مثل وطن بی‌گناهم. من هم دوست نداشتم چنین برخوردی کنی و بری، منم دوست نداشتم جوری بری که هیچ نشونی ازشما نداشته باشم.

مثل مسافرای پرواز که مطمعن هستن اگر برن اون سر دنیا امنیت و آرامش و خوشبختی رو می‌تونن تجربه کنن، شما هم خواستی احساس امنیت و آرامش و اعتماد رو در جایی که دوست داشتی تجربه کنی چون نمی‌خواستی آسیب ببینی. اما من و وطن تقصیری نداریم. اگر نمیشه در وطن موند، اگر نمیشه به من اعتماد کرد، به خدا تقصیر من نیست. به خدا تقصیر وطن نیست. یه عده‌ای این شرایط رو به وجود آورده‌اند که دودش تو چشم همه داره میره.

از فرودگاه بازم میام بیرون و نمی‌دونم کجا برم. به یاد یکی از دوستام میفتم که دو ساله خبری ازش ندارم. شمارشو میگیرم و جواب میده. میگه ستاره سهیل شدی، چه عجب یادی از ما کردی. کلی خجالت میکشم ازش. میپرسه کجایی؟ میگم رباط‌کریم. میگه بیا باغم الان ببینمت. میگم تنهایی؟ میگه آره.

میگم اگر خانمت هم هست نمیاما. میگه نه تنهام با داداشم داریم باغ رو دیوار می‌چینیم. آدرس میده و میرم پیشش.

دوسال پیش ازدواج کرد و از اون موقع ازش خبری ندارم. میرسم باغ و کلی تحویلم میگیره و خجالتم میده. ازم می‌پرسه کلی به شمارت زنگ زدم تو این مدت، شمارتو به کی دادی؟ چرا یکی دیگه جواب میده.

بهش توضیح میدم که سایتی درست کردم برا خدمات جوشکاری سیار و شمارم رو گذاشتم اونجا و دیگه اون خط دست خودم نیست. بهش میگم که اونی هم که تلفن رو جواب میده خطم رو دادم بهش تا تماس‌ها رو جواب بده و بره سرکار تا حداقل یه درآمدی داشته باشه و بیکار نمونه. سه سال پیش بود که یاد گرفته بودم سایت درست کنم، یه سایت درست کردم که قرار بود بشه وبلاگ شخصی من و بیام اونجا بنویسم. اما بعد چند وقت متوجه شدم استعداد نویسندگی ندارم و سایت رو تبدیل کردم به خدمات جوشکاری سیار. اون موقع برا جوشکاری سیار هیچ سایتی نبود. خیلی سریع اومد شد لینک اول و کلی زنگ خور داشت. نمی‌دونستم باید چی کارش کنم، به ذهنم رسید که بسپرمش به دست یه آدم قابل اعتماد که بتونه باهاش برا خودش درآمد کسب کنه. آگهی‌های دیوار رو نگاه کردم و به یکی شون زنگ زدم و از همون موقع تا الان داره تماس‌ها رو جواب میده و کارهایی که بهش پیشنهاد میشه رو انجام میده.

میگه چرا تو این مدت هیچ خبری ازت نبود؟ میگم که از وقتی ازدواج کردی دیگه معذب شدم، گفتم شاید خانمت دوست نداشته باشه با دوستای مجردیت وقت بگذرونی. میگه نه بابا تو هروقت بیای من خوشحال میشم.

شروع میکنه به تعریف کردن خاطرات، تعریف میکنه و میخنده. کلاً خنده رو هستش. میگه بابام همیشه سراغ تو رو میگیره، میگم من که تا حالا بابای شما رو ندیدم. میگه من همیشه تو خونمون ازت تعریف کردم و بابام هم هر وقت از تو حرف میزنم سراغ تو رو میگیره.

میگه هر وقت قرمه‌سبزی میخورم یاد قرمه سبزی مامانت میفتم. تقریباً پنج سال پیش بود اتفاقی یه روز ظهر اومده بود جلو درمون و اومد خونه با هم ناهار قرمه سبزی خوردیم. میگه مزه‌اش هنوز یادمه. حرفش داغونم میکنه. کاش اشاره‌ای به این نمی‌کرد. قَجَری‌دُخت، بعد از پنج سال هنوز قرمه‌سبزی یادش مونده و بعد از دوسال که منو دیده از قرمه‌سبزی حرف میزنه. بعد شما به من گفتی اگر یه مدت نبینمتون خیلی زود فراموش می‌کنم. وقتی طرف نمی‌تونه قرمه‌سبزی رو فراموش کنه من چطور کسی رو که قلباً دوست دارم می‌تونم فراموش کنم؟

کلی از خاطرات سال‌های گذشته رو یادآوری میکنه و بهم میگه چرا ساکتی؟ چرا کم حرف شدی؟ میگه یه چیزی هست نمی‌خوای بگی، بگو چی شده شاید کاری از دستم بر اومد. بهش میگم میلاد چند وقته که دختر خانم مهربونی رو دیدم و خیلی دوستش دارم، فکرم همش پیش اونه. اما یه طرفست و ایشون علاقه‌ای به آشنایی با من نداره. میگه می‌خوای شمارش رو بده بگم خانمم باهاش حرف بزنه! یهو تو یه لحظه برمی‌گردم به روز سه‌شنبه سرکار.

اون روز هم داشتم به آقا جعفر تعریف می‌کردم که یک دختر خانمی مهربونی هست که بهش علاقه‌مند شدم و دوستش دارم و همش فکرم پیششه. آقا جعفر هم همین حرف رو بهم زد. آقا جعفر هم گفت می‌خوای آدرسش رو بده با خانمم می‌ریم باهاش صحبت می‌کنیم. یا اگه می‌خوای شمارش رو بده خانمم باهاش صحبت کنه. تاکید هم می‌کرد که خانمم استاد دانشگاهه و انگار داره با دانشجو‌هاش صحبت میکنه. بهش گفتم آقا جعفر الان وقتش نیست، اگه شمارش رو بدم ناراحت میشه. هر وقت احساس کردم زمانش رسیده میگم حتماً خانمت زنگ برنه صحبت کنه. نتونستم به آقا جعفر راستش رو بگم که هیچ شماره‌ای ندارم. نتونستم بگم که هیچ راه ارتباطی ندارم. ترسیدم اگر بگم آقا جعفر هم حرفم رو باور نکنه.

یا همون روز یکی دیگه از همکارام گفت که درد و دلت رو دیگه واسه آقا جعفر میبری و ما نامحرم شدیم. بهش گفتم که نفر اول که به خودت گفتم. گفت که آره گفتی، اما فقط گفتی که دوستش داری اما چگونه‌گیش رو نگفتی. نحوه آشناییت رو نگفتی. بهم گفت که می‌خوای به خانمم معرفیش کنم باهاش حرف بزنه. اما نتونستم بگم که هیچ راهی نیست که بتونم معرفیش کنم، هیچی راه نیست که بشه ارتباط گرفت. ترسیدم اینا هم مثل شما حرفم رو باور نکنن.

از میلاد خداحافظی میکنم و از باغ میام برون، دم در بهم میگه وحید ما دوست چند ساله هستیم و خوشحال میشم بازم ببینمت. میگه من هر روز تو باغم و هر وقت تونستی حتماً بیا سر بزن. میگه اصلاً معذب نباش و برای رفیق چند ساله نیم ساعت تایم خالی رو همیشه داریم.

میام بیرون و هوا تاریک شده، تو فکرم و این آهنگ پخش میشه

کوچه‌ها خونه‌ها تموم عاشقا رفتن از اینجا یه غربت مونده و من تنهای تنها

یه غربت از جنس سفر یه جاده‌ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم تو تاریکی به سوی نور

سرگردونم وای سرگردونم

شب تو سکوت کوچه‌ها به ساز دل زخمه زدم
با این که همراهی نبود تا آخرین لحظه زدم

شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی حتی واسه دقایقی

یه غربت از جنس سفر یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم تو تاریکی به سوی نور

یه لحظه به خودم میام می‌بینم مسیر نا آشناست. مسیر همیشگی رو اشتباه دارم میرم و نمیدونم به کدوم سمت دارم میرم.

از یه وانتی میپرسم آقا این جاده کجا میره؟ میگه شهریار

اما من که نمی‌خواستم شهریار برم، چرا افتاده بودم تو این مسیر

دور میزنم برمی‌گردم به سمت رباط‌کریم. دوست دارم پیاده روی کنم. یه پارکی این اطراف هست که میرم اونجا و شروع می‌کنم پیاده روی. نیم ساعتی تو خلوتی جاده کنار پارک راه میرم و فکر می‌کنم که چرا هیچ راهی نیست که بتونم حداقل چند دقیقه با شما صحبت کنم. چرا هیچ راهی نیست. چرا همه تلاشام نتیجه برعکس میده. به این فکر می‌کنم که دوست‌داشتن یه حسی که فقط خود آدم میتونه درکش کنه. هیچ کس نمیتونه عمق دوست‌داشتن وجودمون رو اندازه بگیره.

ساعت نزدیکه هشت‌ونیم شب شده و میرسم خونه. اخبار اعلام میکنه که شمار فوتی‌های کرونا امروز از مرز دویست نفر رد شده. به این فکر میکنم که ممکنه تا هفته بعد این موقع زنده نباشم. ممکنه منم تا آخر این هفته جزء آمار فوتی‌های کرونا باشم. به این فکر می‌کنم که هیچ چیزی غیر ممکن نیست، اما تضمینی هم نیست. حرف قشنگی که از شما یاد گرفتم. به این فکر می‌کنم اگر جزء فوتی‌های کرونا شدم کاش هیچ وقت از این که بهم اعتماد نکردی ناراحت نشی. من طاقت ناراحتی شما رو ندارم. خیلی دوستت دارم خیلی ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.