روزمرگی ها 33 – باغبان

سلام قَجَری‌دُخت خوبی؟ ساعت نه و نیم صبح یک لیوان چایی می‌ریزم میام تو حیاط شرکت زیر سایه درخت توت و زردآلو می‌شینم. از وقتی که شما بهم گفتی دارم اذیت میشم و از دستم ناراحت شدی من روزایی که سر کارم، ساعت نه و نیم تا ده صبح میام زیر این درخت‌ها می‌شینم و می‌رم تو فکر.

محوطه‌ای به طول تقریباً‌ پانصد متر و یا کمی کمتر که سرتاسر درخت زیتون  کاشته شده و در میان درختان زیتون می‌شود چند تا درخت توت و زردآلو و کاج هم دید. رو لبه‌ی جدول زیر درخت توت نشسته بودم که هنوز برگ‌های سبز به تن داشت، مثل این‌که هنوز بوی پاییز رو احساس نکرده. مثل روزای قبل داشتم به خودم و به حرفام و به شما فکر می‌کردم. خیره شده بودم به کوه‌های دور دست که کاملاً مشخص بودن و هنوز آلودگی هوا آن‌ها را در خود گم نکرده بود.

یکی از همکارهام صدام می‌کنه، فرشاد بود با یه ظرف بیست لیتری آب که به سمت من می‌اومد. میگه وحید تو که هر روز این‌جا میشینی ندیدی کی اومده فلفل‌ها رو کنده؟ میگم نه، ندیدم کسی بیاد فلفل بکنه. می‌گه نامردا اومدن همش رو کندن بردن.

با ظرف آب میره لابه‌لای درختای زیتون که اون وسط چند تا بوته‌ی فلفل کاشته. منم به دنبالش می‌رم. بوته‌ها رو نشونم میده و میگه فلفل‌هاش خیلی بزرگ شده بود. البته قبلاً هم بوته‌های فلفل رو دیده بودم و اون موقع هیچی فلفل نداشتن و فقط چند تا گل داده بود. ظرف بیست لیتری آب رو خالی می‌کنه پای بوته‌های فلفل. بوته‌هایی که دیگر هیچ محصولی ندارد اما عشق و علاقه‌ی فرشاد بهشون رو میشه با تمام وجود دید. بوته‌ها رو میشمارم و میگم فرشاد نُه تاست. میگه آره چند تاشم قبلاً شکوندن. میگه از اواخر اردیبهشت اینجا کاشتمشون و هر روز هواسم بهشون بوده تا بزرگ بشن.

از فرشاد جدا میشم و بر می‌گردم جایی که بودم میشینم. به باغبانی و مفهوم عشق و علاقه و دوست داشتن فکر می‌کنم. سعی می‌کنم دوست داشتن رو از نگاه باغبان ببینم. باغبان بذری می‌کاره و روز‌ها و ماه‌ها و سال‌ها  ازش مراقبت می‌کنه. تمام توانش رو به کار میگیره تا از بذری که کاشته حمایت کنه. باغبان در تمام اون لحظه‌ها هیچ وقت مراقبت از درخت رو از یاد نمیبره. باغبان با عشق و علاقه از درختش  مواظبت می‌کنه و در آخر هم یه روزی به میوه و ثمره آن دسترسی پیدا می‌کنه. یه روزی زیر سایش میشینه و به این فکر می‌کنه که این درخت همان بذر کوچک است که الان هیچ طوفانی نمی‌تواند بهش آسیب بزند.

اما فرق رهگذر با باغبان چیه؟ هر دو درخت رو دوست دارند و هر دو از محصول درخت استفاده می‌کنند. اما رهگذر زحمتی برای کاشت بذر و رسیدن به محصول نهایی نمی‌کشه. رهگذر هر جا فلفلی ببینه میکَنه. رهگذر اگر درخت میوه‌ای ببیند ابتدا سعی می‌کند به هر طریقی ازش میوه‌ای بچیند، اگر باب میلش بود بیشتر می‌چیند، حتی ممکن است از سرو کول درخت هم بالابرود و با بی‌رحمی تمام  علاوه بر کندن میوه‌ها شاخه و برگ‌های آن را هم بشکند و به آن آسیب بزند و به حال خودش رهایش کند.

رهگذر ممکن است روزانه از ده‌ها درخت میوه بچیند و  هیچ کدام باب میلش نباشد و حریصانه به دنبال درختان دیگر باشد. رهگذر از سایه درخت استفاده می‌کند اما هدفی برای بیشتر کردن سایه ندارد. رهگذر فقط مصرف کنندس و باغبان حامی و پرورش دهنده و در آخر هم به محصول زحمات خودش دسترسی پیدا میکنه.

قَجَری‌دُخت نمی‌دونم شما اصلاً چیزایی که من می‌نویسم رو می‌خونی یا نه. نمی‌دونم اون روز اصلاً پیامی که دادم به دست خودت رسید یا نه. نمی‌دونم اصلاً اگر به این‌جا هم سر بزنی تا آخر می‌خونی یا نه. نمی‌دونم اصلاً می‌تونی با نوشته‌های به زبان محاوره که می‌نویسم و نمی‌دونم کجا باید نیم‌فاصله رو رعایت کنم و کجا هکسره رو، ارتباط برقرار کنی یا نه.

اما می‌خواستم بهت بگم که من شما رو مثل یک باغبان دوست داشتم و دارم. بودن در کنار شما و دیدن رشد شما بزرگ‌ترین لذت برای من بود. من دوست داشتم مثل باغبان که حامی درختش در سرما و گرما و طوفان و برف و باران است، در خوشی و ها وسختی‌ها در کنارت باشم و این اطمینان رو به شما بدهم که همیشه در کنارت هستم.

می‌خواستم بگم برای رهگذر میوه و سایه درخت ارزشمنده اما برای باغبان وجود درخت ارزشمنده حتی اگر سایه و محصولی نداشته باشه. می‌خواستم بگم که وجود خودت برای من ارزشمند بود و به دنبال لحظه‌های زودگذر نبودم. می‌خواستم بگم که من به دنبال لذت‌های لحظه‌ای مثل چیدن میوه به مانند یک رهگذر نبودم که هر لحظه به دنبال درختی جدیدی برای چیدن میوه و یا شکستن شاخه‌هایش باشم. من شما رو به مانند یک باغبان دوست دارم.