روزمرگی ها 31

سلام قَجَری‌دُخت خوبی؟ خیلی دلم می‌خواد از احوالت با خبر بشم. خیلی دلم می‌خواست الان می‌تونستم بهت پیام بدم و همون حرف همیشگی رو تکرار کنم. بگم سلام خوبی؟ و شما هم در جواب بگی  سلام مرسی:))

من با همین یه کار کوچیک هم شاد میشم. همین هم خوشحالم میکنه. همین که شما لطف کنی و دو کلمه در جوابم بنویسی احساس خوشحالی میکنم.

بعضی موقع‌ها حرف‌هایی که ما به زبان نمیاریم و از نظرمون مهم نیست، خیلی‌ها منتظر شنیدنش هستن. خیلی‌ها منتظرن اون حرف‌ها رو بشنون و خوشحال بشن.

امیدوارم تو هم همیشه بهانه‌های کوچکی برای شادبودن داشته باشی و منتظر اتفاقات بزرگ نمونی. امیدوارم که با هر اتفاق کوچکی بخندی و اون لحظه رو شاد باشی.

امروز صبح احساس کردم گلوم درد میکنه. سر کار نرفتم. رفتم دکتر. برام سرم وصل کرد. مطب ساکت بود و تو اتاق تزریقات فقط من بودم.

خانم پرستار سرم رو وصل کرد و رفت. چشامو بستم و رفتم تو فکر. آخرین بار که مریض شده بودم آبان پارسال بود. اون‌موقع هم دقیقاً تو همین اتاق بهم سرم وصل کردن.

اتفاقات پارسال رو مرو می‌کنم و می‌رسم به پیامی که خواهرم برام فرستاده بود. می‌دونی خواهرکوچیکم فقط شش ماه و پنج روز از شما بزرگتره. پارسال بهم پیام داده بود که وحید یه چیزی می خواستم بهت بگم. گفتم چی می‌خوای بگی؟

بهم گفت یه دوستی دارم خیلی دختر خوبیه، هم سن خودمه، باهاش حرف بزنم شمارشو بهت بدم باهاش حرف بزنی و بیشتر باهاش آشنا بشی؟

من اصلاً توقع چنین حرفی رو نداشتم. یعنی چرا واقعاً فکر می‌کرد من باید از دوست اون خوشم بیاد. گفتم نه. گفتم من نه شرایط آشنا شدن با کسی رو دارم و نه تصمیمشو. کلی برام صغری کبری چید که بالاخره باید از یه جایی شروع کنی دیگه. اسرار داشت که یه مدتی باهاش در تماس باش ازش خوشت میاد. مجبور شدم با تندی جوابش رو بدم. گفتم دست از سرم بردار، گفتم اگر قرار باشه کسی رو انتخاب کنم خودم تصمیم میگیرم با کی آشنا بشم.

بیچاره ناراحت شد. قصد دخالت نداشت اما می‌خواست برام خواهری کنه و اگه حرفی دارم بهش بزنم.

امروز داشتم به این موضوع فکر می‌کردم. به خودم می‌گفتم کاش الان شرایط طوری بود که خودم به خواهرم پیام می‌دام. خودم شما رو بهش معرفی می‌کردم و بهش می‌گفتم که  چند وقته با قَجَری‌دُخت آشنا شدم. بهش می‌گفتم که  قَجَری‌دُخت رو خیلی دوستش دارم.

البته می‌دونم خیلی شوکه میشد. اصلاً نمی‌تونن چنین تصوری از من داشته باشن که بیام چنین حرفی رو بهش بگم. البته می‌دونی خودمم هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که به این فکر کنم که برم به خواهرم بگم از کسی خوشم میاد. اما با گذر زمان باید خیلی از باورهامون رو عوض کنیم. من متوجه شدم وقتی آدم کسی رو دوست داره دیگه خجالت کشیدن معنایی براش نداره. همه تلاشش رو می‌کنه حرف دلش رو بزنه و از خواسته خودش دفاع کنه.

قَجَری‌دُخت می‌دونی یک ماه از روزی که اینجا می‌نویسم گذشته. اون شب که از دستم ناراحت شدی، صبحش سرکار به این فکر می‌کردم که چه خوب می‌شه برم یه وبلاگ درست کنم و حرفامو اونجا بنویسم. بنویسم بمونه برا یادگار از این روزها. دامنه رو از قبل خریده بودم. یعنی همون موقع که بهت گفتم می‌خوام این دامنه رو ثبت کنم فرداش ثبتش کردم. الان بعد یک ماه راضی‌ام که اومدم این‌جا نوشتم. حداقل بهم یادآوری می‌کنه که واقعاً به شما علاقه‌مند بودم.

مواظب خودت باش سرما نخوری، پاییز پشت دره. ❤