روزمرگی ها 30

سلام قَجَری‌دُخت امیدوارم که خوب باشی.

 انتهای آخرین پیامت برام نوشتی که خوب باشید🌸 برام گل هم گذاشتی کنارش. حرف قشنگی بود اما تو اون لحظه شنیدنش اصلاً حس خوبی نداشت.

امروز موندم سرکار. حوصله ساعت دو برگشتن به خونه رو نداشتم. موندم تا ساعت هفت. ساعت دو تا چهار همه جا سکوت بود. دلم می‌خواست از این سکوت استفاده کنم و بنویسم. تو کمدم یه سر رسید داشتم، چندین سال بود که تو کمد افتاده بود. رفتم آوردمش. برا سال نود بود. وقتی دیدم برا نُه سالِ پیشه رفتم به اون روزا. نُه سال پیش 29 شهریور روز سه شنبه بوده. من اون موقع سرباز بودم. خاطرات تلخ نُه سال پیش یادم اومد، دقیقاً همین موقع‌ها بود، آخرای شهریور. تلخ بود اما آخرش شیرین شد.

از خاطرات نُه سال پیش میام بیرون. به امروز فکر می‌کنم، به حرفایی که دیروز نوشتم بیشتر فکر می‌کنم. دیروز همش گلایه بود. بیشتر خودخواهی بود، دیروز حرف‌هایی نوشتم که تنها نظر من بود. من دیروز در مورد یه چیزی نوشتم که کلاً یه طرفه بود. درسته که من به شما علاقه‌مند بودم اما این یه حس دوطرفه نبود. شما که هیچ تعهدی نداشتی و فقط لطف کرده بودی و جوابم رو داده بودی. حرف من دیروز قدری بی‌رحمانه بود. احتمالاً می‌تونستم ملایم‌تر هم حرفم رو بزنم. اما من واقعاً به شما علاقه‌مند بودم و تنها آرزوم این بو که حرفم رو باور کنی.

تو سکوت و تنهایی امروز فقط به این موضوع فکر می‌کنم. هم ته دِلم ازت انتظار داشتم حرفامو باور کنی و هم به این فکر می‌کردم که هر کسی باید خودش تصمیم بگیره. یه حس دوگانگی، نه می‌تونم شما رو نادیده بگیرم و به شما حق ندم و نه می‌تونم با شرایط خودم کنار بیام.

اما یه حسی تمام وجودم رو می‌خوره. یه حسی از درون تخریبم می‌کنه. به این سناریو فکر می‌کنم که اگر اول اسمم ح بود آیا قبول می‌کردی؟ به این فکر می‌کنم که اگر حدس اولت درست بود نظرت درموردش چی بود. وقتی به این فکر می‌کنم که کاش منم جزء اطرافیانت بودم، اما می‌بینم نیستم و به همین خاطر به کسی که واقعاً از صمیم قلب بهش علاقه‌مندم نمی‌تونم عمق علاقم رو نشون بدم، سرم می‌ترکه.

اما وقتی به این فکر می‌کنم که وقتی از شما پرسیدم  یعنی کلا با کسی که همکار یا آشنا نباشه بدبینی؟ یعنی منظورم این که من کلا شانسی ندارم چون تو دایره اطرافیانت نیستم؟ یا این که فقط با پیام دادن به این شکلی مخالفی؟

برام نوشتی که نمی دونم واقعاً! اصلاً نمی‌دونم باید چه جوری باشه که بتونم اکی باشم! یا وقتی به این فکر می‌کنم که یه بار برام نوشتی هیچ چیزی غیر ممکن نیست ولی خب تضمینی هم نیست. می‌بینم می‌تونست به این‌جا ختم نشه. می‌تونست بهترین روزای زندگی باشه، اما نیست.

تو این فکرام که ساعت چهار رو رد می‌کنه. یه چند تا قطعه‌ هست که باید جوشکاری کنم. راستی می‌دونستی من شغلم جوشکاریه؟ اما جوشکاری اسمش بد در رفته. وقتی از جوشکاری حرف می‌زنیم ذهن همه میره به سمت جوشکاری در و پنجره. اما جوشکاری فقط جوشکاری در و پنجره که نیست.

چندین مدل جوشکاری داریم. من جوشکاری تیگ (TIG)  انجام می‌دم. یا به فارسی بهش می‌گن جوشکاری آرگون. کاربردش بیشتر تو صنایع نفت و گاز هستش. جوشکاری آرگون به قدری با کیفیت و تمیز در میاد که حتی میشه بدون لباس کار و با لباس شخصی باهاش جوشکاری کرد.

کارمو انجام میدم، هنوز یه ساعت نشده تموم میشه. هنوز دو ساعتی تا هفت مونده و منتظرم هفت بشه و از شرکت بیام بیرون. چند تا آهنگی تو کامپیوتر هست اونا رو پلی می‌کنم. غرق تو فکرم و آهنگ گوش می‌دم. یکی از بچه‌ها میاد و می‌گه اول ماه صفر هستش امروز. آهنگ رو قطع می‌کنم. می‌گم شاید دوست نداره صدای آهنگ بشنوه، وگرنه چرا باید بیاد بگه که امروز اول ماه صفره.

بالاخره نزدیکای ساعت هفت شده. دست و صورتم رو یه آب می‌زنم و لباسامو عوض می‌کنم و از شرکت میام بیرون. جلو در یکی از بچه‌های بازرسی یه پاکت میده بهم. میگه ساعت دو یکی از بچه ها رفتنی داده که بِدنش به من. تازه یادم میفته که حمید قرار بود از دامغان برگشتنی برام پسته بیاره. پاکت رو می‌گیرم و میزارمش تو یه پلاستیک رنگی و موبایلم رو بر می‌دارم میام بیرون. دست می کنم تو جیبم و می‌بینم هیچی پول ندارم.

مجبورم تا سه راه شهریار پیاده برم. می‌دونی قبلاً وقتی اسمت رو جستجو کردم دیدم که نزدیک محل کار من هستی. البته اگر هنوز اونجا باشی. همش کمتر از ده کیلومتر فاصله داریم. من برخلاف جهت خونه شما باید پیاده برم.

حین پیاده رفتن تا سه راه شهریار به این فکر می‌کنم که کاش تو بودی و این پسته‌ها رو می‌آوردم برای تو. کاش میشد همین الانشم یه جوری برسونمشون به دست تو. همین جوری که دارم پیاده برخلاف جهت ماشین‌ها راه می‌رم از پیاده رو میام داخل خیابون. تا جایی که می‌تونم داخل ماشینا رو نگاه می‌کنم. میگم نکنه الان داخل یکی از این ماشین‌ها باشی و بری به سمت خونه. می‌رسم به سه راه شهریار از عابر بانک کمی پول برمی‌دارم برا کرایه دادن. بد جور به سرم افتاده یه نخ سیگار بکشم. ترس از کرونا رو کنار میزارم و میرم یه نخ سیگار میگیرم. تو جیبم الکل دارم، فیلترشو الکل میزنم صبر می‌کنم تا خشک بشه. روشنش می‌کنم و دود تلخ و زهر‌ماری داره. به تو فکر می‌کنم و به آخرای سیگار می‌رسم. ماشینا به قصد سوار کردن بوق میزنن، میگم شهریار. وایمسه و سوار میشم از تو دور میشم و به تو فکر می‌کنم.