روزمرگی ها 29- چوبه‌ دار

سلام قَجَری‌دُخت

امروز برای چندمین بار از اول تا آخر پیاما رو مرور می‌کنم. می‌خونم و حسرت می‌خورم. حسرت می‌خورم که چرا قدر اون لحظات رو بیشتر ندونستم. وقتی برات پیام می‌دادم تا بیای پیام بدی دل تو دلم نبود، اما بالاخره پیامی از شما می‌اومد. بالاخره انتظار به سر می‌رسید. بالاخره یه نور امیدی ته دلم روشن می‌شد.

همین توجهی که به من ‌کردی، همین که وقت می‌ذاشتی و جوابم رو می‌دادی، لحظات ماندگاری در زندگی من ساخته که تا آخر عمر هیچ وقت از یادم نمی‌ره. همین مهربانی‌های کوچک هست که برا آدم می‌مونه. این‌که علاقه‌مند به کسی باشی بهش پیام بدی و اونم جوابت رو بده. شاید خودت ندونی اما پیامای تو برام ارزشمند بودن.

می‌دونی وقتی برای چندمین بار پیاما رو می‌خونم احساس می‌کنم از یه جایی به بعد حِست خیلی نسبت به من بد می‌شه. بدون این‌که اتفاق خاصی بیفته جوابم رو نمی‌دی.

گفتم اگر امکانش هست یه فرصت برا آشنا شدن به من بدی

بهم گفتی که: قبلاً هم گفتم نمی‌دونم راستش، من یه کم گارد دارم نسبت به کسی که نمی‌شناسم و هیچی ازش نمی‌دونم.

بعد از این پیام تا چند روز دیگه جوابم رو نمی‌دی. می‌دونم شما هیچی از من نمی‌دونستی اما منم چی کار می‌تونستم کنم؟ شما خودت بهتر می‌تونستی من رو بشناسی. اگر فرصتی بود با هم تعامل داشتیم، اگر بیشتر با هم حرف می‌زدیم بالاخره بهتر می‌تونستی من رو بشناسی.

می‌دونی الان دقیقاً یک ماه از اون روز گذشته. یک ماهی که می‌تونست من خوشحال‌ترین آدم روی زمین باشم و تو هم حداقل یه شناختی تو این یک ماه ازم داشته باشی.

اما واقعاً چرا نخواستی قبول کنی؟ قَجَری‌دُخت تا حالا شده دلت به یه اعدامی بسوزه؟

تا حالا شده بگی حقش نبود و بی‌گناه بالای دار رفت؟ احتمالاً نمونش رو همین چند روز پیش دیدی. کلی هم براش هشتگ زدن. کلی سرو صدا کرد. اما تلخی ماجرا می‌دونی کجاست؟ قدری شوآف کردیم و بلافاصله همه چی رو فراموش کردیم.

ته دلمون آرزو می‌کردیم کاش رضایت بِدن و اعدام نشه. دوست داشتیم به زندگی برگرده. براش غصه خوردیم. خودمون رو به جاش تصور کردیم و براش گریه کردیم. خودمون رو به جای خانواده مقتول گذاشتیم، خودمون رو به جای حاکمیت گذاشتیم و تو رویاهامون صدهابار رضایت دادیم و نذاشتیم سر یه جوان بالای دار بره. براش دلمون سوخت، برای تمام سختی‌هایی که تو این سال‌ها کشیده بود.

اما تو واقعیت اگر چنین چیزی اتفاق بیفته واقعاً رضایت میدیم؟

می‌دونی مردن فقط نفس نکشیدن که نیست. ماها بدون این‌که کسی بفهمه بارها می‌میریم.

با حرفامون و با رفتارامون خیلی‌ها رو بی‌صدا می‌کشیم بدون این‌که خودمون بدونیم.

تا حالا شده کسی رو اعدام کنی و جونش رو بگیری؟

می‌دونی منم مُردم. منم بارها احساساتم بالای دار رفت. منم کلی التماس کردم، اما رضایت ندادی.  ازت خواهش کردم به من فرصت زندگی بده، اما قبول نکردی. من رو فرستادی بالای دار گفتی دارم اذیت می‌شم. فقط زیر چوبه دار نیست که نفس آدم بند میاد، وقتی احساسات یکی رو می‌کُشیم نفسش رو بند میاریم.

وقتی احساسات پاک یک نفر رو نادیده می‌گیریم و بابتش سرزنشش می‌کنیم اون رو می‌کشیم. هر چند بین ما نفس می‌کشه اما روح زندگی رو ازش می‌گیریم.

گناه من علاقه‌مند شدن به تو بود. همین کافی بود تا به خاطرش من رو بفرستی بالای دار. می‌تونستی منو زندانی کنی، می‌تونستی حبس ابد بدی، اما چوبه دار رو ترجیح دادی.

حالا اگر من واقعاً قاتل باشم و تو حاکمیت که جون من دست توعه، می‌تونی رضایت بدی من بالای دار نرم؟ به جرم علاقه‌مند بودنم بهت احساساتم رو نادیده گرفتی و نه یک بار، بلکه هر شب چندین بار منو می‌کُشی می‌تونی رضایت بدی؟ اعدامی برا حاکمیت خطر داره و من برای تو. وقتی اذیت شدی منو کشتی.

می‌دونی من اصلاً روی حرفم با تو نیست. اینا رو گفتم که فضا رو بهتر درک کنیم. اینا رو گفتم که بهتر منظورم رو برسونم. خودت بهم گفتی که نمی‌خوام خودم رو تو شرایطی قرار بدم که برام سخته. چون آسیب دیدم و نمی‌خوام آسیب دیگه‌ای ببینم.

 اشاره می‌کنی آسیب دیدی، من متوجه حرفت هستم. من می‌فهمم که سر تو هم یه روز بالای دار رفته، متوجه‌ام که احتمالا خیلی تلاش کردی اما رضایت ندادن. می‌تونم بفهمم که شب‌هایی بوده که صدها بار مُردی. شب‌هایی بوده که به پهنای صورت اشک ریختی و برای احساسی که ازت کشته بودن سوگواری کردی. می‌دونم هزاران بار آرزو کردی که این شرایط کاش پیش نمی‌اومد. اما چرا این راه رو در پیش گرفتی؟ چرا تو هم مثل اونا برخورد کردی؟

مگر تو این یک ماه قرار بود چه اتفاق بدی بیفته؟ ما که قرار نبود هر دقیقه همدیگرو ببینیم. اصلاً قرار نبود همدیگرو ببینیم. تو این یک ماه می‌تونستیم دوستانه و صادقانه با هم گفتگو کنیم. همدیگرو بهتر بشناسیم. می‌تونستی تو این یک ماه بهتر از هر کسی من رو بشناسی. می تونستی یک ماه فرصت بدی و بعدش اعدامم کنی.

می‌دونی که حتی اعدامی رو هم همون لحظه سرش رو بالای دار نمی‌فرستن؟ حداقل چندین ماه فرصت داره تا در موردش تحقیق و بررسی کنند. حداقل فرصت داره تا از اولیاء دم رضایت بگیره. اما تو منو همون لحظه فرستادی بالای دار. همون لحظه که احساس کردی داری اذیت میشی منو بی صدا کشتی.

من ازت دلگیر نیستم. تو حق داری هر طور که دوست داری برای خودت تصمیم بگیری.من هنوزم به تو علاقه‌مندم و منتظرم تا بیشتر از این نزاری بالای دار بمونم. من هنوز منتظرم تا رضایت بدی. من هنوز رو چوبه‌دار دست و پا می زنم، لطفا‌ً جونم رو نگیر. لطفاً تولد رو به من هدیه بده❤

محمدرضا مرگ و تولد رو به زیبایی توصیف کرده

“دنیای امروز دنیای فکر و احساس است.

هر بار که دنیای جدیدی را می‌بینیم و ایده‌‌های جدیدی در ذهنمان متولد می‌شود. هر بار که احساس زیبایی را تجربه می‌کنیم. هر بار که یک دوستی تازه شکل می‌گیرد. ما متولد می‌شویم.

چنانکه هر بار که دنیا عوض می‌شود و باورهای ما ثابت باقی می‌ماند، هر بار که احساس‌های تلخ، آرامش را از ما می‌ربایند، هر بار که پیمان یک دوستی خوب، شکسته می‌شود، ما می‌میریم.

انسان امروز گاه در یک روز، بارها و بارها متولد می‌شود و گاه در یک شب، بارها و بارها می‌میرد.”