روزمرگی ها 28- حسادت

سلام محبوب من

می‌دونی من این روزا یه حسی دارم که می‌تونم بگم یه جور حسادت هستش. من این روزا به خیلی‌ها حسودیم می‌شه. به همه اونایی که می‌تونن برات کامنت بزارن حسادت می‌کنم. به اونایی که می‌تونن حرفاتو بخونن و بدون هیچ عکس‌العملی رد بشن حسودیم می‌شه. به همه اونایی که جوابشون رو  می‌دی حسودیم می‌شه. به همه اونایی که در جوابشون براشون لبخند می‌فرستی حسودیم می‌شه.

اما من حتی نمی‌تونم ببینم چی نوشتی. وقتی بهش فکر می‌کنم حسادتم بیشتر می‌شه. کاش فقط حسادت بود، هم‌زمان یه حس ترحم و انزجار از خودم رو پیدا می‌کنم. هم برا خودم ناراحت می‌شم و هم حالم از خودم به هم می‌خوره.

آره مقصر خودم بودم اما می‌دونی من فقط خواستم بگم که از اون شب به بعد من هیچ پیامی بهت ندادم. گفتم نکنه کس دیگه‌ای بهت پیام بده و فکر کنی منم. ترسیدم که بیشتر از این ازم ناراحت بشی که بازم شدی. اومدم درستش کنم بدتر خرابش کردم.

امروز رفته بودم سر کار، دیگه روزای تعطیل هم خوش نمی‌گذره. فقط می‌خام از خونه دور باشم. ظهر از شرکت زدم بیرون گفتم برم چند تا کتاب بگیرم کمی حالم عوض بشه. کتاب فروشی‌ها رو همیشه دوست داشتم حس خوبی منتقل می‌کنن. قدم زدن تو راسته کتاب فروشی‌های میدون انقلاب حال و هوای دیگه‌ای داره. با ماشین بودم و نمی‌دونستم باید کجا پارکش کنم. به فکرم افتاد که برم فروشگاه خانم کتاب فروش. بلد نبودم کجاست. یه گوشه وایمیسم و از اسکرین ‌شات‌هایی که تو گوشی دارم آدرسش رو پیدا می‌کنم. خیابان قدس نبش بزرگمهر.

می‌رم جلوتر تا دور بزنم. تاکسی‌ها رو می‌بینم بهشون حسودیم می‌شه، می‌گم شاید تو یه روزی سوار این تاکسی‌ها شدی. شاید تو یه روز با اینا حرف زدی. ساعت دو شده و می‌رسم جلو کتاب فروشی شهر دانشگاه، چند دقیقه‌ای وایمیسم جلو در می‌گم نکنه تو اتفاقی از این‌جا رد بشی و ببینمت. من به خیابون‌ها هم حسودیم می شه، خیابون‌هایی که توش قدم می‌زنی. می‌گم چی می‌شد همه چی دست به دست هم می‌داد و تو از این‌جا رد می‌شدی. اما اینا همش یه آرزوعه و تو واقعیت اتفاق نمی‌افته.

می‌رم داخل کتاب فروشی می‌گم کتاب آمدیم خانه نبودید رو می‌خواستم، می‌گه نداریم. می‌گم یه کتاب شعر از فریدون مشیری. قفصه رو نشون می‌ده و می‌گه اینا برای فریدون مشیریه. کتاب سه دفتر رو بر می‌دارم. به خانم فروشنده می‌گم یه کتاب رمان عاشقانه هم معرفی می‌کنی، فقط ایرانی باشه. می‌گه می‌خوای هدیه بدی؟ می‌گم نه برا خودم می‌خوام. همراه با خنده می‌گه آها برا خودتون می‌خواهید. کتاب سال بلوا از عباس معروفی رو بهم می‌ده.

در ادامه کتاب در نهایت زندگی پیروز می‌شود رو می‌خوام که اونم ندارن. دو تا کتاب رو حساب می‌کنم میام بیرون. به اون خانم فروشنده هم حسودیم شد، گفتم شاید یه روز اونجا بودی و تو رو دیده. حتی به میز و صندلی‌های تو محوطه هم حسودیم می‌شه، وقتی به این فکر می کنم ممکنه تو یه روزی پشت این میز نفس کشیده باشی.

میام بیرون تو ترافیک خیابون وصال پشت چراغ قرمز کتاب فریدون مشیری رو باز می‌کنم یه شعر ازش بخونم. صفحه 118 میاد شعر ستاره کور

ناتوان، گذشته‌ام ز کوچه‌ها،

نیمه‌جان رسیده‌ام به نیمه‌راه،

چون کلاغ خسته‌ای ــ در این غروب ــ

می‌برم به آشیان خود پناه!

 

در گریز، ازین زمان بی‌گذشت،

در فغان، از این ملال بی زوال،

رانده از بهشت عشق و آرزو،

مانده‌ام همه غم و همه خیال.

 

سر نهاده چون اسیر خسته‌جان،

در کمند روزگار بد سرشت.

رو نهفته چون ستارگان کور،

در غبار کهکشان سرنوشت.

 

می‌روم ز دیده‌ها نهان شوم.

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می‌کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم.

 

این زمان، نشسته بی‌تو، با خدا،

آن که با تو بود و با خدا نبود.

می‌کند هوای گریه‌های تلخ،

آن که خنده از لبش جدا نبود.

 

بی تو، من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم،

من مگر زدست خود کنم فرار!

 

تا لبم، دگر نفس نمی‌رسد،

ناله‌ام به گوش کس نمی‌رسد،

می‌رسی به کام دل که بشنوی:

ناله‌ای ازین قفس نمی‌رسد…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.