روزمرگی ها 27- خیلی سخته

روز دومی که بهت پیام دادم نوشتم، قَجَردُخت خیلی باحاله😍

برام نوشتی روزی یک بار صدام می‌زنی؟😀

اما من نمی‌خواستم روزی یک بار صدات بزنم، من می‌خواستم باهات کلی حرف بزنم. نمی‌دونی چه اشتیاقی داشتم برای حرف زدن با تو. دلم نمی‌خواست که فقط صدات کنم و برم. دلم نمی‌خواست که فقط سلام خوبی برات بنویسم.

دلم می‌خواست کلی باهات حرف بزنم. از خودم بهت بگم. خودم رو معرفی کنم و بیشتر باهات حرف بزنم. اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم این روزنه نوری که هست پا بر جا نمونه. می‌ترسیدم با پیام دادنم بهت ناراحت بشی. می‌ترسیدم خیلی زود همه چی تموم بشه. از همون اول ترس از دست دادنت رو داشتم. نمی‌خواستم به هیچ وجه زره‌ای ناراحتت کنم و حست بدی پیدا کنی.

این ترس باعث شد چند جا هم ازت بپرسم. بهت گفتم که نمی‌خوام از اخلاق خوب و پسندیده شما سو استفاده کنم، اگر پیامام من آزار دهنده است لطفا بهم بگید😊

برام نوشتی هر جا چنین حسی داشته باشم قطعاً میگم:)

می دونی ته دلم یه نفس راحتی کشیدم. از این که از پیام دادنم ناراحت نبودی.

چند روز بعد هم دل‌شوره داشتم. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم  بهت پیام بدم و از دستم ناراحت بشی. از طرفی دلم می‌خواست که باهات حرف بزنم. دلم می‌خواست که باورم کنی. دلم می‌خواست بدونی که دوستت دارم. اما در عین حال بازم می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از این که بهت پیام می‌دم حس خوبی نداشته باشی.  می‌ترسیدم که از دستم ناراحت بشی. برات نوشتم که

از صبح هی می‌خواستم پیام بدم اما یه حسی می‌گفت بی خیال وقتشو نگیر.😊 خلاصه معذرت می‌خوام اگر بد موقع پیام می‌دم.

برام نوشتی که خواهش می‌کنم تعارف که ندارم، وقت نداشته باشم جواب نمی دم:)

ته دلم بازم خوشحال شدم که از دستم ناراحت نیستی. متوجه شدم که بعضی موقع‌ها که دیر جواب می‌دی وقت نداری و مشغول کاری هستی.

یه بار برات نوشتم

سلام:))

برام نوشتی

برای سلام دادن هنوز فردام نشده:))

به شوخی برات نوشتم که

چیزی نمونده، 2:45 دقیقه دیگه می‌شه فردا. اصلا می‌رم فردا میام:))

برام نوشتی که

گفتم به هر حال با چیزای دیگه‌ای هم می تونی شروع کنی😂

اما می‌دونی من نمی‌دونستم باید با چی شروع کنم و چه جوری گفتگو رو ادامه بدم. می‌ترسیدم. ترس سایش رو رو من انداخته بود. نمی‌دونستم الان وقتشه که از خودم برات بگم یا نه.

می‌دونی آدم وقتی یکی رو دوست داره براش غیر قابل تحمله که ناراحتش کنه. من می‌ترسیدم باور نکنی که دوستت دارم. من می‌ترسیدم فکر کنی که همه چی احساسات زود گذره.  اما بخدا این طوری نبود. احساسات زود گذر نبود. همه چی دوست داشتن واقعی بود.

اما خب منم تو این جامعه زندگی می‌کنم و بزرگ شدم. منم دیدم که چقدر راحت پسرای امروزی دروغ می‌گن و با احساسات دیگران که بهشون اعتماد کرد‌ه‌اند بازی می‌کنن. من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم فکر کنی منم جزء اونام. اما بخدا من جزء اونا نبودم و نیستم. می‌خواستم باورم کنی اما نمی‌دونستم چه طوری باید باور کنی.

می‌دونی من هیچ وقت هیچ دختری رو دوست نداشتم. برام پیش نیومده بود که تا حالا یکی رو دوست داشته باشم و به خاطرش شب و روز نداشته باشم و هر لحظه به فکرش باشم. شاید مسخره به نظر برسه اما من تا حالا هم دوست دختر نداشتم. تا حالا با هیچ دختری نبودم. نمی‌خوام بگم من پسر پیغمبرم، نه این طور نیست. اما وقتی می‌دونستم فلان دختری که دیدمش رو دوست ندارم، می‌دونستم که احساسات زودگذره و فردا اصلاً نمی‌خوام بهش فکر کنم چه برسه به این که دوستش داشته باشم دلیلی نداشتم که به دروغ بهش ابراز علاقه کنم، سرم رو به کارای دیگه گرم می کردم و بهش فکر نمی‌کردم. بخدا من همیشه از این می‌ترسم که دل یکی رو بشکونم.

اما تو با همه برام فرق می‌کردی. برای اولین بار تو سن 29 سالگی متوجه شدم که تو تنها کسی هستی که می‌تونم از تهِ ته قلبم دوستت داشته باشم. اما می‌ترسیدم باورم نکنی. خب من دیدم که پسرا چقدر راحت هر روز به اصطلاح خودشون مخ یکی رو می‌زنن و احساس زرنگی می‌کنن. اما بخدا این جور کارها تو خون من نبود. من می‌ترسیدم که فکر کنی منم جزئی از این دسته‌ام.

می‌دونی من بلد نبودم چه طوری باید ابراز علاقه کنم. شاید عمق دوست داشتنم رو با انتخاب کلمات اشتباه و اسرار بی موقع نتوستم بهت بگم. همینم باعث شد بگی دارم اذیت می شم و اگر دست بر ندارید مجبورم …

چیزی که ازش می‌ترسیدم به سرم اومد. من باترس جلو اومدم و همین ترس احتمالا باعث شد که فکر کنی حرفام صادقانه نیست.

یک ماه از اون روز گذشته. زمان زیادی نیست اما من هر روز مطمعن‌تر می‌شم که واقعاً دوستت داشتم و دارم. مطمعنم می‌دونی چقد سخته یکی رو دوست داشته باشی و به هر جا چنگ بزنی برای حفظش اما دستت به جایی بند نباشه. خیلی سخته اونی که دوستش داری حرفات رو باور نکنه. خیلی سخته امید به زندگیت دست یک نفر باشه و باورت نکنه.