روزمرگی ها 26

سلام قَجَری‌دُخت، من چرا هر راهی می‌رم به به بن‌بست می‌خوره. کاش یکی بود حرف دل منو می فهمید.  کاش تو حرف منو باور می‌کردی. کاش یه راهی داشتم و می‌دیدمت و حرفم رو از نزدیک بهت می‌گفتم. از کل دنیا فقط همین می‌خوام که تو حرف منو باور کنی.

نمی‌دونم چرا تا این حد به من بدبین شدی. بخدا خیلی دوستت دارم. یه دوست داشتن غیر قابل توصیفه. نمی‌دونم چه جوری باید توصیفش کنم. بخدا من احساس می‌کنم یه قسمت از وجودم رو گم کردم. امروز داشتم به ری‌را فکر می‌کردم. دختر بچه‌ای با چشمان معصوم که می‌تونست زنده باشه و تمام دنیای حامد اسماعیلیون باشه. من امروز برا حامد هم گریه کردم. یعنی تو این چند ماه چی به سرش اومده و چه‌طوری تونسته روزش رو شب کنه.

بخدا نمی‌شه تحمل کرد. هزار بار مرده و زنده شده. یعنی زنده نیست و فقط یه جسم متحرک داره. کاش باور می‌کردی دوستت دارم. کاش یه راهی داشتم.

دیشب بهت پیام دادم. بالاخره راهی پیدا کردم که بهت پیام بدم. راهی پیدا کردم که از این زندان پیامی به بیرون بفرستم اما نمی‌دونم آیا واقعا پیام به دستت رسید یا این که وسط راه گم شد و به دست یکی دیگه افتاد.

 بخدا دارم دیوونه می‌شم. نه راه پیش دارم و ه راه پس. فقط زنده‌ام و نفس می‌کشم. هر کاری می‌کنم این حسرت و غم دلم رو بروز ندم نمی‌تونم.

تو رو خدا باور کن.