روزمرگی‌ها 22

روزایی تو زندگی‌مون فرا می‌رسه که زندگی به قبل و بعد از اون روز تقسیم می‌شه. زندگی که یک‌نواختی خودش رو داشت تحت تاثیر قرار می‌گیره و تازه این‌جاست که معنای زندگی رو می‌شه فهمید. تازه متوجه می‌شیم که زنده بودن، فقط نفس کشیدن نیست. وقتی معنای زندگی تو پیدا می‌کنی تازه می‌فهمی که زنده بودن فقط برای رسیدن به اونه. زنده بودن فقط با رسیدن به اون معنا پیدا می‌کنه. تازه می‌فهمی که وقتی نباشه زندگی پوچه و دلگیر.

تو این جور لحظات می‌شه به عمق وجودمون بنگریم و خودمون رو بهتر بشناسیم. کی می‌تونه به زندگی ما معنا بده. اون کیه که بودنش و تمام دلمشغولی ها رو می‌شوره و می‌بره.

اون کیه که زندگی به قبل و بعد از اون تقسیم می‌شه؟ می‌دونی من تا حالا هیچ درکی از این موضوع نداشتم، فکر نمی‌کردم که روزی برسه که چنین حسی به زندگی داشته باشم. فکر نمی‌کردم روزی برسه که قشنگی‌های زندگی در یک نفر خلاصه بشه.

قَجَری‌د‌ُخت اما تو شدی تمام زندگی من. تو شدی معنای زندگی من. شاید خیلی شعاری به نظر برسه اما می‌‌خوام بدونی که حرف‌هام خواسته‌ی قلبی‌مه و از ته دل می‌گم.

قَجَری‌د‌ُخت وقتی شب‌ها از خواب می‌پرم و تا چشمم باز می‌کنم به یادت تو می‌افتم، وقتی حتی در خواب هم استرس از دست دادن تو رهام نمی‌کنه وقتی هر روز به تو فکر می‌کنم و گریه‌م در میاد، می‌فهمم که خیلی دوستت دارم. می‌دونی کنار اومدن با یه حسرت که می‌شد نباشه خیلی سخته. انگار اتفاقی وارد قفص شدی و درش بسته شده و دیگر نمی‌تونی بیرون بیای. همین قدر عذاب آور، اتفاقی که می‌تونست نیفته.

می‌دونی من حسرت این رو دارم که کاش می‌شد بهم اعتماد کنی. کاش می‌شد بدبین نبودی. کاش می‌شد یک لحظه باورم کنی همین.

این روزا خیلی دلگیره، بی‌قرارم و نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم. من باختم و هیچی دیگه نمی‌تونه به من روحیه بده. هیچی نیست که از ته دلم خوشحالم کنه. کاش می‌تونستی این لحظات من رو درک کنی و بدونی چی دارم می‌کشم.

وقتی به نقطه‌ای برسی که ببینی هیچ چیزی تو دنیا وجود نداره که حال‌ت رو خوب کنه، وقتی در سرخوش‌ترین لحظات زندگیت هم جای خالی یه نفرو احساس کنی، اون موقست که می‌بینی زندگی چقدر پوچه و حتی نمی‌خواهی برای لحظه‌ای ادامش بدی. وقتی می‌بینی یکی هنوز هست که می‌تونه دنیا رو برات بهشت کنه اما هر چی دنبالش می‌دوی ازش دور‌تر می‌شی و خودش رو ازت پنهان می‌کنه اون لحظه‌است که من دلم می‌خواد کاش دست خودم بود و دکمه پایان زندگی رو می‌زدم. همون لحظه‌ای که مدتیه فرا رسیده و راه گریزی ازش ندارم.