روزمرگی‌ها 21

سلام خوبی قَجَری‌دُخت؟ می‌دونی چند روزه که ازت خبری ندارم؟ واقعا دلت میاد باعث رنج و عذاب یکی بشی؟ می‌دونم تو مهربون‌تر از این حرفایی که بخوای با کارهات یکی رو ناراحت کنی، حتی اونی که باعث ناراحتیت شده باشه.

اما نمی‌دونم چرا با من این کارو کردی. بعضی موقع‌ها به این فکر می‌کنم که تو خواستی با این کارت منو تنبیه کنی که زود فراموشت کنم. اما باور کن نمی‌خوام فراموشت کنم. می‌دونم در وجود تو یه قلب مهربون هست. اما این‌ رو هم می‌دونم می‌شه با همه مهربون بود و اما فقط یکی رو دوست‌ داشت.

می‌دونی من فکر می‌کنم اگه ناخواسته یه مورچه رو له کنی و ببینی کشته شده حتما گریه می‌کنی. پس با این حال تو دوست نداری من رو هم ناراحت کنی، اما می‌دونم این رفتار تو صلاح من رو می‌خواد و می‌خواد که من فراموشت کنم. اما داره منو عذاب می‌ده چیزی که تو ازش اطلاع نداری. اما بدیش اینه که همه چی یک ‌طرفست. می دونم اصلاً نیازی نیست که تو بدونی من در چه حالی‌ام ولی کاش می‌شد دزدکی از حال تو با خبر باشم. حداقل می‌شد در تنهایی خودم بدونم در چه حالی و از چی خوشحال شدی.

شاید فکر کنی چند روز نبینمت اون تصویری که به قول خودت ازت ساختم رنگ می‌بازه و از بین می‌ره و به راحتی فراموشت می‌کنم. اما این طور نیست، دوست داشتن چیزی نیست که با ندیدن بشه فراموشش کرد. دوست‌داشتن یه حس قلبیه که از عمق وجود آدمی برخواسته می‌شه هر چند یک طرفه باشه.

و برای من همه چی یک طرفست. نه می‌خوام فراموشت کنم و نه می‌تونم به راحتی باهاش کنار بیام. فقط می‌شه زمزمه کرد

به تو دل ندهم، به که دل بدهم؟

تو بگو چه کنم دلتنگم

نه کنار توام نه قرار توام، نه برای خودم می‌جنگم

اشکم را ببین     غرقِ بارانم

هم پر از دردم، هم پریشانم