دنیایی گم در غبار

امروز هم مثل روزای گذشته از خواب بیدار می‌شم و اولین چیزی که به ذهنم میاد تویی. بعد از اون، ناراحتی نبودن تو. تو خودت نیستی ولی یادت اینجا پیش منه. من ساعت‌ها با خیال تو حرف می‌زنم و روزهاست که با خیال تو زندگی می‌کنم. و همچنان یه دلشوره عجیبی دارم. همچنان ترس از دست دادنت رو دارم.

دیروز با یکی صحبت می‌کردم، سر بسته به موضوع اشاره کردم. گفتم موضوع اینه و اما نتیجه این شده. گفت که چند وقت دیگه فراموشش می‌کنی. گفت منم این‌طوری شدم و اما بعدش فراموشش کردم. گفت اصلا بهش فکر نکن، زود فراموشش می‌کنی.

با خودم گفتم عجب آدمایی هستید شما. امروز از یکی خوشتون میاد و فردا تلاشتون رو می‌کنید که فراموشش کنید. واقعا چرا این‌قدر تناقض دارید.

بهش گفتم من قصد فراموش کردن تو رو ندارم. اصلاً دلمم نمی‌خواد فراموشت کنم. اصلاً چرا باید فراموشت کنم. بهش گفتم که من دوستت دارم و با فراموش کردنت نمی‌تونم کنار بیام. بهش گفتم که تو چقدر مهربونی و هر کاری کنی زره‌ای از محبت من به تو کم نمی‌شه.

اما یه حسرت تو دلمه، میگم کاش تو بودی. کاش تو هم ته دلت یه زره به من اعتماد داشتی. از ورای هزاران پرسش سرگردان برام سواله که تویِ همیشه کنجکاو چرا نخواستی یه فرصت به من بدی.

از میان هزاران فکر لولنده، خیلی اذیت کنندست هر روز صبح تا شب به این موضوع فکر کردن. پل پر تَرَکِ ارتباط، جا به جا شکسته و من چاره‌ای بر خود نمی‌بینم.

می‌دونی قَجری‌دُخت من تازه فهمیدم حسرت خوردن یعنی چی. تازه فهمیدم احساس بازنده بودن چه رنگیه. تازه فهمیدم چقدر ضعیف و شکننده‌ام. می‌دونی دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار. می‌خوام برم بیابون، جایی که هیچ‌کسی نباشه تمام اندیشه‌هامو، لایه لایه‌های هستی‌مو فریاد بزنم و از ته دل گریه کنم.

کاش زاویه ذهن و دلت رو کمی نسبت به من تغییر می‌دادی. کاش اجازه می‌دادی علاقه‌ام به تو در کنار تو رشد کنه. کاش اجازه می‌دادی این بذر علاقه رو دوتایی پرورشش می‌دادیم و یتیم بزرگ نمی‌شد. دنیای من بدون تو دنیایی گُم در غباره. هیچی توش معلوم نیست. همه جا تیره‌ست. لطفاً باور کن حرفامو.