خواستنت فراموش نمی شه

می‌دونی من اصلاً نمی‌تونم بهت فکر نکنم. خیلی سختمه باور کنم همه‌چی تموم شده.

خیلی سخته باور کنم تو همه‌چی رو نادیده گرفتی، خیلی سخت و عذاب‌آوره وقتی حرفام برات مهم نبود.

انگار ته یه چاه تاریک گیر افتادم نه صدامو کسی می‌شنوه و نه کسی هست که دستمو بگیره تا نور امید در قلبم روشن بشه

خیلی سختمه خیلی، تو حرفامو شنیدی و در آخر گفتی نه، برام نوشتی خوب باشی. آخه من چه جوری باید خوب باشم.

تو جای من بودی می‌تونستی خوب باشی؟ می‌تونستی فکر نکنی؟ می‌تونستی با خیال راحت به زندگیت ادامه بدی؟

می‌دونم که تو هم نمی‌تونستی، اما چرا فکر کردی من بعد از تو می‌تونم خوب باشم. انگار نه انگار که چیزی شده.

می‌دونی بعضی چیزا شاید در گذر زمان غبار فراموشی روشون بشینه و کمرنگ بشن، شاید در حافظه ضعیف انسان‌های عجول امروزی نمونن، اما هیچ‌گاه فراموش نمی‌شن. شاید سال‌ها بعد دغدغه و نگرانی‌های الان رو نسبت بهشون نداشته باشیم اما باورکن خواستن‌شون فراموش نمی‌شه.

یادآوریشون دوباره همون دردها رو برامون زنده می‌کنه، زخم‌ها دوباره سرباز می‌کنن و همون عذاب‌ها رو برامون با خودشون به همراه میارن، همون گریه‌ها رو برامون با شدت بیشتر و احساسات عمیق‌تر با خودشون میارن

درست مثل عروسک دارا و سارا، همونایی که یه دختر بچه نه ساله وقتی از پشت ویترین دیدش، از تهِ ته دلش می‌خواست که داشته باشدش اما براش نخریدن. همون عروسک‌هایی که سال‌ها بعد فراموش شد، دیگه داشتنش اصلاً مهم نبود. همون عروسک‌هایی که در گذر زمان زشت بودنشون مشخص شد.

اما می دونی نرسیدن بهش اصلاً فراموش نشد، اون درد نداشتن عروسک در نه سالگی هیچ وقت از یادش نرفت. اون احساس ناکامی رو هیچ وقت نتونست فراموش کنه. می‌بینی با گذر زمان عروسک‌ها فراموش شدن اما درد از دست دادن و بهش نرسیدن نه تنها فراموش نشد بلکه سال‌ها بعد همون دختر بچه با دیدن اون عروسک های زشت گریش گرفت.

می‌دونی برای منم تو مثل همون عروسکی

شاید با گذر زمان یادت کمرنگ بشه، اما خواستنت و درد از دست دادنت هیچ‌گاه فراموش نمی‌شه. درد از دست دادنت با بغض‌های عمیق‌تر با درد‌های شدید‌تر دوباره به سراغم خواهد آمد و راه نفس کشیدن رو برام سخت‌تر خواهد کرد.