تو خیلی خوبی

این روزا اصلا نمی‌دونم چی کار باید کنم. یه غم سنگین و تاریکی تو وجودمه. یه نگرانی و اضطراب که داره وجودم رو له می‌کنه.

احساس می‌کنم هوا داره تاریک می‌شه و من تنها و بی‌کس کنار یه درخت بدون برگ وایسادم، باد شدیدی میاد و با خودش غم و غصه داره و قلبم مچاله می‌شه.

این روزا اصلا دوست ندارم زنده باشم. تحمل بعضی چیزا خیلی سخته. بعضی وقت‌ها هم زنده بودن و نفس کشیدن خیلی سخت می‌شه.

واقعا امیدوار و منتظر بودن خیلی سخته. آدما بعضی موقع‌ها به خودشون دروغ می‌گن و امیدالکی می‌دن. می‌دونی من حتی امید الکی هم نمی‌تونم به خودم بدنم. تو تموم کردی همه‌ چی رو.

بعضی وقت‌ها امیدوار بودن آدم رو قدرت‌مند می‌کنه. باعث می شه به تلاشش ادامه بده و خودش رو نبازه.

اما می‌دونی من دیگه خودم رو باختم، این که تو نیستی رو پذیرفتم. نمی‌خوام الکی امیدوار باشم و خوش باشم. می‌خوام تو همین غم و ناراحتی دست ‌و پا بزنم. نمی‌خوام شرایط رو بهتر کنم. می‌دونی اصلا بهتر کردن اوضا فایده‌ای نداره، وقتی ته دلم همیشه یاد تو باشه و نخوام فراموشت کنم.

نمی‌خوام بگم این نشد یکی دیگه. نمی‌خوام بپذیرم اگه چند وقت نبینمت فراموشت می‌کنم. آخه مگه  رو هوا حرف زده بودم که بگم اشکال نداره. چرا بعضی‌ها فکر می‌کنن کاروانسراست.

می‌دونی گفتن این که من به تو علاقه‌مندم سخت‌ترین کار ممکن برا من بود. می‌دونی منم اصلا نمی‌تونم تو این جور چیزا با احساسات دیگران بازی کنم و بهشون دروغ بگم. نه به خودم دروغ گفتم و نه به تو. من واقعاً دوستت داشتم.

اما الان از خودم می‌پرسم زندگی یعنی چی آخه. به چه دردی می‌خوره، زنده بودن اصلاً فایدش چیه.

می‌دونی وقتی به حرفت فکر می‌کنم که اگه نبینمت خیلی زود فراموشت می‌کنم حالم از زندگی به هم می‌خوره. دوست دارم همین امروز بمیرم و اون لحظه‌ها هیچ وقت نرسه.

می‌دونی دلم خیلی گرفته، می‌خوام تاسوعا رو بهانه کنم و برم یه گوشه یه دل سیر به یاد تو گریه گنم.

می‌دونی تو خیلی خوبی خیلی.