به یادتم

سلام خوبی؟

امروز ده روز از اون سه‌شنبه تلخ گذشته. از اون روزی که بهم گفتی دارم اذیت می‌شم. از اون روزی که ارتباطم با تو قطع شد. از اون روزی که احساس بی‌ارزشی کردم. از اون روزی که حتی یه لبخند کوچیک رو ازم دریغ کردی.

اما می‌دونم هر کسی باید برا خودش تصمیم بگیره، نمی‌شه انتخابی رو بهش تحمیل کرد. نمی‌شه همه چی یه طرفه باشه. نمی‌شه رضایت قلبی رو نادیده گرفت.

می‌دونی تو هر چقدر هم با من بدرفتاری کنی (البته که چنین چیزی نبوده) من ناراحت نمی‌شم. هر چقدر هم بی‌محلی کنی نمی‌تونم نادیدت بگیرم و فراموشت کنم. تو مختاری هر کاری خواستی کنی، اما می‌دونی یه احساس ناب و پاکی نسبت به تو دارم. برام سواله تو این مدت که به این سن رسیدم چرا به هیچ کس چنین احساسی نداشتم.

می‌دونی تصمیم دارم به یادت یه درخت بکارم، احتمالا درخت انار. تو که هیچ وقت از یادم نمیری، می‌خوام هم‌چنان که یاد تو در قلب منه این درخت هم رشد کنه و همیشه یاد تو رو زنده نگه داره. اما می‌دونی چند روزه پیگیرم تا بتونم این درخت رو بکارم، اما میگن فعلا موجود نیست و به زودی قراره موجود بشه.

گاهی وقت‌ها همه چی به‌هم گره می‌خوره. همه چی در هم تنیده می‌شه. ‌میدونی گاهی وقت‌ها آدم احساس میکنه همه چی رو باخته، احساس میکنه  فقط یه قدم کم آورده، احساس میکنه برای موفقیت، برای به دست آوردن کافی بود فقط یک قدم پیشروی کنه.

می‌دونی من به خاطر موقعیتم احساس می‌کنم همه چی رو باختم. احساس می‌کنم اگر یه قدم جلوتر بودم نمی‌باختم. احساس می‌کنم اگر تو دستم رو می‌گرفتی و منو یه قدم جلو می‌آوردی دنیا جای قشنگ‌تری برای من می‌شد. می‌دونی یه لبخندت می‌تونه انگیزه ای واسه زندگی باشه.

اما الان همه چی تموم شده، نه تو صدای منو می‌شنوی و نه من می‌تونم حرفم رو بهت بگم. اما کاش دنیا جای قشنگ‌تری بود، کاش می‌شد به همه اعتماد کرد، کاش هیچ وقت به خاطر بی‌اعتمادی دلی نمی‌شکست.