بازی دنیا

سلام قَجَری‌دُخت

داشتم به این فکر می‌کردم که خیلی وقت‌ها تونستم با سرعت تمام بدوم. خیلی وقت‌ها هم بوده که ترجیح دادم آهسته قدم بزنم و فکر کنم و اطرافم رو ببینم.

همین الان به راحتی دارم از انگشت‌های دستم استفاده می‌کنم و تایپ می‌کنم و می‌تونم نوشته‌هامو بخونم. می‌تونم حرف بزنم و می‌تونم بشنوم و با دیگران ارتباط بگیرم.

می‌بینی این توانایی راه رفتن و حرف زدن و استفاده کردن از دست و شنیدن صدا انگار یه چیز بدیهی و پذیرفته شده‌ست.

هیچ وقت به این فکر نکردم که کسی هم هست که آرزو داره بتونه یه روز بدوه.

هیچ وقت هنگامی که داشتم راه می‌رفتم به این فکر نکردم که یکی الان حسرت تمام زندگیش اینه که بتونه رو پاهای خودش وایسه و پیاده روی کنه.

وقتی منظره زیبایی رو دیدم، وقتی تونستم رنگ‌ها رو ببینم و رنگ زرد رو تشخیص بدم هیچ وقت به ذهنمم خطور نکرده که ممکنه فرصت دیدن دنیای اطراف همین الان آرزوی دیگران باشه. کسانی که چشم بینا ندارن.

وقتی صدای غم‌ها و شادی‌های اطرافم رو شنیدم هیچ وقت به این فکر نکردم که چقدر خوشبختم و می‌تونم صدا‌های اطرافم رو بشنوم، صداهایی که شنیدنشون آرزوی خیلی‌هاست.

می‌دونی خیلی وقت‌ها قدر داشته هامو نمی‌دونم، وقتی از دستش می‌دم تازه متوجه می‌شم چه گنج گران‌بهایی داشتم و از دستش دادم.

الان و در همین لحظه خیلی‌ها می‌تونن با تو حرف بزنن، خیلی‌ها می‌تونن صدای تو رو بشنون، خیلی ها می‌تونن لبخند تو رو ببینن و خیلی ها می‌تونن نوشته‌های تو رو بخونن.

اما تو من ر‌و از خوندن نوشته‌هاتم محروم کردی. نوشته‌هایی که خیلی‌ها به راحتی می‌خوننش، نوشته هایی که با یه کلیک در دسترس‌شون قرار می‌گیره، نوشته‌هایی که می‌خونن و هیچ وقت به فکرشونم نمی‌رسه که یه گوشه‌ای از دنیا یکی با این که چشم داره اما از خوندنشون محرومه. یکی که تمام دلخوشیش خوندن این نوشته‌هاست، اما ازش دریغ شده.

قَجَری‌دُخت بازی دنیا رو می‌بینی؟ وقتی قدر داشته‌هامونو می‌دونیم که ازش محرومیم.

من الان وقتی مسواک می‌زنم همش فکر می‌کنم که خدایا این کار ساده الان آرزوی چند نفره.

وقتی راه می‌رم به این فکر می‌کنم الان خیلی‌ها آرزوی راه رفتن دارن و اما نمی‌تونن، غصه‌ام می‌گیره.

وقتی شب‌ها آهنگ‌های غمگین گوش می‌کنم به این فکر می‌کنم که الان تو یه گوشه از دنیا یکی که دلش گرفته و غصه‌ها بهش حمله کردن و قدرت شنوایی نداره، داره آرزو می‌کنه که کاش می‌تونست چیزی بشنوه، قلبم مچاله می‌شه.

قَجَری‌دُخت تو خودت رو از من گرفتی، نوشته‌هاتو از من دریغ کردی، اما باعث شدی دنیای اطرافمو کمی بهتر ببینم. باعث شدی بتونم درک کنم که توانایی دیدن چقدر لذت بخشه، توانایی شنیدن چقدر می‌تونه روح انسان رو به آرامش برسونه. اما می‌دونی من هم‌زمان که به این توانایی‌ها فکر می‌کنم غم تمام وجودم رو می‌گیره. وقتی نمی‌تونم تو رو ببینم، وقتی نمی‌تونم نوشته‌ها تو بخونم از دنیا سیر می‌شم. می‌خوام همین لحظه زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه.

یاد پاراگراف ابتدایی رمان جزء از کل می‌افتم.

هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش را، نقاش چشمش، آهنگساز گوش و آشپز زبانش.

قَجَری‌دُخت کاش می‌دونستی که من چقدر تو رو دوست دارم.