امیدواریم تو هم باورش کنی

سلام صبح جمعه است. همه جا سوت و کوره. گاه گداری صدای دور شدن ماشین‌ها میاد. هنوز هیچ کودکی برای بازی به کوچه نیومده. همه جا سکوت.

تو این سکوت دارم فکر می‌کنم تازگیا چقدر احساساتی شدم. چقدر راحت‌تر اشکم در میاد. و عجیب‌تر از اون دیگه کسی تو وجودم نیست که مانع این کار بشه. نگه این کار زشته، نگه این کار برا آدم‌های ضعیفه.

من احساس می‌کنم یه بخشی از وجودم رو سال‌ها به غاری تاریک تبعید کرده بودم و اجازه نداده بودم کسی اون رو ببینه. بخشی از وجودم که سال‌ها بدون حامی در تاریکی و تنهایی مونده و اجازه رشد بهش نداده بودم. اما الان از غار آوردمش بیرون. دارم بهش بها می‌دم. دیگه کسی نیست بهش سرکوفت بزنه. دیگه کسی نیست از بودنش خجالت بکشه.

می‌دونی من وقتی به تو علاقه‌مند شدم این بخش ار وجودم رو پذیرفتم و از غار آوردمش بیرون. بعد از سال‌ها دیگه از بودنش خجالت نمی‌کشم. بعد از سال‌ها تلاشم رو می‌کنم علنی‌ش کنم و بگم این بخش از وجودم رو هم ببینید. من چنین بخشی هم دارم. این بخش از وجودم که قول دادم دوستش داشته باشم و اجازه رشد بهش بدم.

می‌دونی من وقتی به تو علاقه‌مند شدم، تازه فهمیدم یه چنین بخشی از وجودم رو هم دارم و سال‌هاست ازش خبری ندارم. البته خودم نفهمیدم اون خودش بود که بهم گفت.

وقتی به تو علاقه‌مند شدم اون بخش از وجودم که تو تاریکی و غار بود با صدای ضعیف و جثه‌ی نحیفش داد می‌زد و بهم می‌گفت که تو رو دوست داره. من به حرفش بها نمی‌دادم. اجازه نمی‌دادم از غار یاد بیرون. اجازه نمی‌دادم روشنایی رو ببینه. اما انگاری واقعاً از تهِ ته دل تو رو دوست داشت.

درسته که ضعیف و کوچیک بود و تو این سال‌ها رشد نکرده بود، اما اراده‌ی قوی داشت. فریاداش محکم و کوبنده بود. تو غارتاریک و تنهایی خودش تمام تلاشش رو می‌کرد که من رو مجاب کنه که ببینمش، بفهمم که هست. اینقدر بهش بی‌تفاوت نباشم. اما می‌دونی انگار این بنده خدا خیلی تنها‌تر از این حرف‌ها بود. همه وجودم شده بود قاضی، دکتر، شوالیه، جنگو، سرباز و … که اجازه نمی دادن حرف‌های این موجود ضعیف رو گوش بدم.

می‌دونی وقتی تو گفتی اگه از کسی خوشتون میاد بهش بگید چرا اینقدر سختتونه، این بخش از وجودم دیگه تمایل نداشت توی تاریکی و غار بمونه.

هر طور شده بود می‌خواست بیاد بیرون. دیگه خیلی از تاریکی موندن خسته شده بود. احساس می‌کرد این حقش نیست و تو این سال‌ها بهش ظلم شده.

این بخش از وجودم دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. از وقتی تو رو دیده بود انگار تازه متوجه شده بود خودشم وجود داره و باید از غار یاد بیرون و رشد کنه.

مجابم کرد تا بهت بگم که به تو علاقه‌مندم. همه تلاششو کرد تا دستش رو بگیرم و از غار تاریک و تنهایی بیارمش بیرون. الان شده بهترین دوستم. منم بهش قول دادم که همه تلاشم رو کنم تا تو بدونی چقدر تو رو دوست دارم.

می‌دونی من دیگه پذیرفتمش، باهاش حرف می‌زنم. از تاریکی آوردمش بیرون و دارم می‌بینمش. می‌دونی ما بخش‌هایی از وجودمون تو تاریکیه. همون بخش‌هایی که اطلاع ندارم اصلاً هستن یا نه. ما تو نور به دنبال چیزایی که گم کرده‌ایم می‌گردیم و غافلیم ازاین خیلی از گم کرده‌هامون تو تاریکی هستن.

الان خیلی راحت گریه می‌کنم. اصلا مهم نیست کسی که می‌بینه چه فکری کنه. من این بخش از وجودم رو پذیرفتم و دیگه از بودنش خجالت نمی‌کشم. از غار تاریک آوردمش بیرون و اجازه رشد بهش دادم. من هر وقت به یاد تو می‌افتم گریه‌م می‌گیره. وقتی به این فکر می‌کنم تو دیگه نیستی بغض می‌کنم. دیگه کسی نیست تو وجودم که من رو به خاطر این رفتارام سرزنش کنه. دیگه همه‌مون با هم این موجود ضعیف که از غار آوردیمش بیرون رو دوست دارم و اجازه بهش دادیم که رشد کنه. اجازه دادیم با دوست داشتن تو، با گریه برای تو، با دلتنگی برای تو و محبت قلبی که به تو داره رشد کنه. وامیدواریم که تو هم یه روز باورش کنی.